Me & Bahar

من و بهار...در دل بهار...گفتيم از بهار...چه خوش گذشت...چه خوش گذشت

My Photo
Name: pedram
Location: Tehran, Iran

Friday, March 30, 2007

!عيد چيست و آيا علم بهتر است يا سوراخ؟

در يكي از ايام نوروز, شيراز, خونه داييم (بزرگ خاندان مامانم اينا!), با حضور شونصد نفر از اعضاي فاميل مامانم اينا!, بعد از اتمام ناهار

(.زن پسر خاله­ام: (يه چيزي گفت كه كلمه "تنگ" هم توش بود
!(پسر داييم: تنگ نه اينجا شيرازه بايد با لهجه اش حرف زد!..بگو تنگ (به كسر ت
.پسر داييم جهت گرفتن تاييديه رو كرد به باباي من
باباي منم ضد حال زد و گفت: نه. تنگ همون تنگ هست..اوني كه ميگي يه چيز ديگه اس مجيد جان!!..اون در واقع هست "مي تنگه"!!..به كسر ت
!!.. يكي ديگه: يه چيز ديگه هم داريم كه ميگه "تنگش كن"..به كسر ت
!.. خلاصه بازي اصطلاحات شيرازي گرم شد
حالا اين پسر دايي بنده هم كه خواست جلوي عروس غيرشيرازي و ساكن آلمان خونواده يه اظهار فضل جاتي كرده باشه كه مثلا با وجود ساكن تهران بودن اما هنوز يه چيزايي از شيرازي گري رو داره, از رو نرفته اومده ميگه اصلا ميدونين "اسم" (به فتح الف و ضم سين) چيه؟!..بعد اومد يه ضرب المثل شيرازي رو بگه كه توش كلمه اسم بكار رفته. ميگه: اسم به ترشباله (به ضم ت و ر) ميگه يه چيزي يه چيزي حافظا
"!پسر خاله ام: نه عزيز من. ميگه كه "اسم به ترشباله ميگه برو نه سوراخي
پدر و مادر من: نخيرم ايني كه گفتي برعكسشه!..در واقع اصلش هست: "ترشباله به اسم ميگه برو نه "سوراخي
و اينجا بود كه باز يه دعواي شيرازي در گرفت!..شوهر اون يكي خاله ام و يكي دو عضو بزرگتر فاميل هم به جناح بزرگان پيوستن و يكي دوسه تا از پسر خاله و دختر دايي و ازينا هم به جناح جوونا!..(البته همه اين جوونا در حد زن و بچه دار و ازينانا!..حتي سيگار هم ميكشن
پسرخاله: من براي حرفام دليل هم دارم!!..در واقع اسم خودش سوراخاش كمه اما بخاطر اينكه بخواد به ترشباله طعنه بزنه ميگه برو 9 سوراخي..يعني اينكه بيشين بينيم بااا با اين سوراخاي كمت!!
جناح بزرگان: نه عزيز من..تو داري برعكسش رو ميگي. چرا آخه گند ميزني به كل تاريخ و فرهنگ اصيل فارس
! پسرخاله: من فقط شاهد و سند مكتوب قبول مي كنم
خلاصه يه نيم ساعتي اين جوونا معركه گرفتن و هي بالا پايين كردن و بقول گفتني شاعر كه مي فرمايد مگر خردي فراموش كردي كه درشتي مي كني"!..حافظا و ازينا كردن
شوهر اون يكي خاله: بابا جون من, در واقع اسم همش 9 تا (يا يه چيزي تو همين مايه ها) سوراخ بيشتر نداره! .ولي ترشباله چيزي حدود 1000 تا سوراخ داره!!! (پس چندتا؟!...باور ندارين؟!..خب برين خودتون بشمارين!) خلاصه اينكه ترشباله با وجود اييييييييييين همه سوراخي كه داره اما باز سوراخاي خودش (نقص هاي خودش) رو نمي بينه و گير داده به اسم كه برو بابا با اين همه سوراخات!..و در واقع برو 9 سوراخي!!!..يعني در واقع ميخواد نقصهاي خودش رو بپوشونه
خلاصه اينكه جناح جوونا ميگفتن نه..اين يكي ميخواد سوراخاي خودش رو به رخ بكشونه!..جناح محافظه كار..نه ببخشيد..جناح بزرگسالان هم ميگفتن كه اين در واقع ميخواد سوراخهاي خودش رو لاپوشاني كنه!
ماها هم كه تماشاچي معركه بوديم علاوه بر انجام يه سري موجهاي مكزيكي و دادن يه سري شعارهايي چون "نون و پنير و باميه..فلاني بزن تو زاويه"..".شير سماور!..."نه ببخشيد..اين يكي نبود!!!...وارد يه سري بحثهاي مهم مهم شده بوديم.. كه مثلا: ورژن بزرگسالانه پسند اين ضرب المثل در واقع مي خواد يكي از مكانيسمهاي دفاعي روانشناسي رو مطرح كنه كه همانا "فرافكني" است!..و ورژن جوون پسندش در واقع مي خواد سيستم خاله زنكي "به رخ كشيدن" به شيوه صغري خانوم كبري خانوم رو نشون بده..و ازين حرفا
و در اين حين بود كه من و دخترداييم به جاهاي مهم مهم تر رسيديم كه اصلا سوراخ كم داشتن خوبه يا زياد؟..و بعد يه يه سوال بسيار مهم دست يازيديم!!..و آن اينكه: اصلا سوراخ خوبه يا بد؟!!!..حالا نمي دونم چرا دختر خاله ام اصرار داشت كه سوراخ چيز خوبيه و من مي گفتم نه خوب نيست؟!!!..بايد حتما هر دو تامون يه چك آپ كلي بشيم
خلاصه..در واقع ما ريشه همه اين اختلافها رو در خوب يا بد بودن سوراخ دونستيم..وقتي در جمع مطرح شد بحث به جاهاي باريك كشيد!!..از جمله بحثها اين بود كه ريشه بسياري از اختلافها, جنگها, خين و خين ريزيها و غيره همينه!!..و
پسر اون يكي خاله ام اينطور جمع يندي كرد كه: ما دو موضوع بسيار مهم داريم كه بايد بشينيم روش بحث كنيم و وامر شورا بينهم راه بندازيم تا به يه توافق كلي برسيم!..يكي اينكه انرژي هسته اي حق مسلم ماست!!..و ديگر اينكه اين سوراخ خيلي چيز مهميه
و خلاصه آنكه همه متفقول القول شدن كه بحث تا به جاهاي ديگه نكشيده بيخيالش شيم و بريم سراغ همون آجيل و ميوه خوردن و عيد ديدني خودمون!
حالا يه چيز جالب اينكه اون وسطاي دعوا خاله ام هم براي اينكه از معركه عقب نمونه اومده ميگه: نخيرم..اينجوريه كه ميگه ديگ به ترشباله ميگه برو 7 سوراخي

×××××××××××××
!شيرازنامه

!!مي تنگه: مي جهد
تنگش كن: سفتش كن
اسم: كفگير
(!ترشباله: آبكش (در واقع همون تراوش پياله بوده. يعني پياله اي كه از آن آب مي تراود
اسم به ترشباله ميگه برو 9 سوراخي: ديگ به ديگ مي گه روت سياه
×××××××××××××××

از 28 اسفند تا 9 فروردين (ديروز) بطور ماركوپوليي وار تا لارستان استان فارس رفتيم و برگشتيم!..در رفت يك شب در كاشان مونديم. تحويل سال رو در شيراز بوديم. يه بازديد هول هولكي و از جهت رفع تكليف آرامگاه حافظ و سعدي و باغهاي عفيف آباد و دلگشا..و بقيه شم صرف اين شد كه سوراخ سنبه هاي خونه خاله و دايي و عمه و عمو و بچه هاشون و غيره رو مورد شناسايي قرار بديم. اونوقت هي ميگن چرا ما بچه ها خوشمون نمياد بريم شيراز!..خداييش اگه ازم بپرسن خونه خاله چندتا ميز و صندلي داره و خونه عمه چندتا پريزش درست كار مي كنه و خونه دايي چندتا دست شويي داره و ديوارهاي خونه عمو چندتا سوراخ داره و كوچه پسر دايي كي آسفالت شده و غيره بهتر از اينكه آثار باستاني و محلهاي سياحتي-تفريحي شيراز كجان و چي هستن ميتونم جواب بدم!
..حالا يه چيز جالبتر
مامانم اينا از طرف مامانشون اينا از ايل و تبار و نوادگان وكيل الرعايا اينا هستن (يا همون كريمخان زند سابق)!!..( نام خانوادگيشون هم وكيلي, برگرفته از لقب جدشون هست!) يه ايل دارن به اين بزرگي!..نه ازون يه كم بزرگتر..يه كم ديگه..آآآآ..خوبه..آره..به همين بزرگي..با شونصدتا دايي و خاله و ازينا!..و با خروارها ارث و ميراثي كه مثلا كوچكترينش مسجد وكيل شيرازه!!!..متوليش دايي بزرگه مامانمه!..حالا نمي دونم آيا كليددار كعبه..نه ببخشيد..مسجد هم هست يا نه!..چون يه دفعه كه رفته بوديم شيراز آقا دايي جان كسالت داشتند و اتفاقا همون موقع هم ديديم در مسجد مدتيه بسته هست. حالا آيا اين دو ربطي به هم داشتند يا نه نمي دونم!..ولي لامصب اينا ملك و املاكي دارند ها!..خونه يكي از دايي ها از در ورودي به باغش تا رسيدن به نشيمنگاهش (!) خودش يه تور تفريحي-زيارتي-سياحتيه!..هر كدومشون شونصد دستگاه باغ و زمين و ازينا!..حالا شانس ما از بين ايييييين همه خواهر و برادر, مامان بزرگ ما (خدا بيامرز) نمي دونم چي شد كه زاهد از آب دراومد و تا به ما رسيد آسمون تپيد و ي ي هو ثروت شد چرك كف دست!..برادر و خواهرها هم يه سفر حج مهمونش كردند و خلاصه همه مال و اموال رو هاپولي هپو و د برو كه رفتي!.. از اين همه ارث و ميراث هم فقط و فقط يه آفتابه و لگن مسي گير ما اومد!!! كه الان كنج خونه مون به مهمونا چشمك ميزنه!..اااااااي خدااااااااا..اينم شانسه آخه ما داريم؟!..حالا مشكل اينه كه اينقدر اين فاميل گسترده هست كه هر دفعه كه ميريم شيراز يكيشون فوت شده و بايد بريم چاق سلامتي..نه ببخشيد..چي ميگن..سر سلامتي..يا يه چيزي تو همين مايه ها..نقل مجلس ما و داييم و خاله خودمون اينا هم ذكر مصيبت شجره نامه عريض و طويلشونه!..وقتي وارد بحث "كي كيه" ميشيم ديگه تا خود خداحافظيمون هم تموم نمي شه!..لامصب هر دفعه هم يه نفرجديد تو اين فاميل كشف ميشه!..تو خونه اين قديميهاشونم كه ميري يه اتاق دارن كه فقط مختص دارالامواته! ازين سر تا اون سر عكس امواته!..وارد اتاق كه بشي اگه يه دور قرآن رو ختم كني زودتر مياي بيرون تا اينكه براي تك تكشون فاتحه بخوني!!..بي زبون تازه عروسها و دومادهاي اين فاميل كه يه دور مشق شبشون حفظ اسامي اين خاندان و دور بعدي هم حفظ نسيتشون تو فاميله!..هر دفعه هم كه ديدارها تازه مي شه بايد مشقاشون رو بيارن تا ملت خط بزنن
خلاصه اينكه خونواده خودمون كم هستند يه نسل بالاتر رو هم بايد بريم ديدني. حالا اينا تازه فقط يك شاخه از نسل هستند!..شاخه پدربزرگ خدابيامرز هم هست..تازه..اينا فقط شقه مادرانه قضيه بود
..بهرحال
وسطاي كار هم يه گريز زديم به يه جاهايي از استان فارس: جهرم و توابعش و بعد هم لار و توابعش!..يك شب در لار و يك شب هم در جهرم. و باز شيراز و ادامه سركشي به سوراخ سنبه هاي خونه فاميل!..در برگشت هم يك شب توقف در اصفهان

مخابرات اصفهان نمي دونم چرا هي گير داده بود كه روي موبايلها يه اثري از خودش بجا بزاره!..دو تا پيغام يكي "سال نو مبارك" به لهجه شيرين فرنگيها و يكي همم "خوش آمديد به" بدون ذكر محلي كه بهش خوش آمديم, باز به همون لهجه!
!!تموم اون مدتي هم كه تو اصفهان بوديم موبايل من اينجوري بود و ساعت و تاريخ نداشتم
!اينم مربوط به لحظه تحويل سال..نه ببخشيد..تحويل تبريك عيد و تاريخ و ساعت موبايل كه دهن منو صاف مي كرد هي
!!حالا آيا بابت اين دو تا پيغامي كه روي موبايل مينداختن هزينه اي هم پامون حساب ميكنن يا نه رو نمي دونم
از دو سه روز پيش هم يييييييك بارون خفن ناكي اونجا رو درنورديد كه نميدونين!!..تو جاده هم تو راه برگشت بقدري بارون بطور شديداللحني سيل آسا بود كه سرعتمون به يك متر در ساعت رسيده بود!..توي راه اصفهان به كاشان هم ييييييك مه غليظي !..حكمفرما بود كه با چراغ روشن فاصله 10 متريت رو بزور مي ديدي
دم در همه شهرها هلال احمريها كمپ زده بودند و ملت رو با ارائه نقشه و ازينا راهنمايي مي كردند. خدا پدر و مادرشون رو بيامرزه. خداييش خيلي كمك به حال هستند. سر مرز تهران كه رسيديم گفتيم بريم به بهونه توريستي گري يه نقشه مجاني تهران هم بگيريم! از شانس ما نقشه هاشون تموم شده بود. منم مجبور شدم 2 ساعت به خانومه كه از روي تنها نقشه باقي مونده خودشون داشت برام راه رسيدن به تجريش رو نشون مي داد گوش بدم و با حسرت به اون نقشه خوشگل تهران نگاه كنم
حالا يه چيز جالب اينكه, اگه گفتين تنها و تنها تو كدوم شهر هست كه روي اين نقشه ها كه به مسافرين داده مي شه نوشته شده "غير قابل فروش" و يه جاشم نوشته "در صورتيكه ارائه دهنده نقشه از شما پولي دريافت كرد مراتب را به شماره فلان اطلاع دهيد"؟؟!!..

..!اين بود انشاي من در مورد اينكه عيد چيست و آيا علم بهتر است يا سوراخ؟
(!همونطور كه ميدانيد ثروت از اهم واجبات است و غير قابل سوال)
***********************
..پست نوشت
اين آهنگي كه در پس زمينه ميشنويد يكي از آهنگاي محليه شيرازيه..به خوانندگيه عباس منتجم
متاسفانه چون وبلاگ من خيلي هاي تخنولوزي هست وقتي روي لينك كامنتدوني كليك ميكنيد آهنگ از بين ميره!!..يا شيدم فقط تو اين دستگاهي كه من پشتش نشستم اينجوريه!!..به هرحال..اگه آنگ رو به هر دليل نشنيديد بازم طبق معمول بريد تو ستون سمت چپ پايين لينكها..اونجا يحتمل يه دم و دستگاهي هست براي شنيدن موزيك!..دكمه پلي رو بفشاريد و خودتان هم كمي عقب برويد..شايد منفجر شد..به هرحال اگه نشنيديد لطفا به اتاق فرمان مراتب را اطلاع دهيد

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Sunday, March 18, 2007

!!يك هزار و سيصد و هشتاد و ششمين نوروز مبارك باد













|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Wednesday, March 07, 2007

!مصلي و ريسك كردن..بر وزن گودرز و شقايق

اول راهنمايي در مدرسه اي بودم كه درست در وسط مصلاي تهران واقع بود!..اگه يادتون باشه مدرسه راهنمايي پسرانه شهيد پاكزادنيا كه بعدها در يكي از برنامه هاي در شهر نشون دادند كه خرابش كردند تا...تاااااا..تا چيز شه..چيز..آآآآآ..چيز ديگه..آقا اصلا بيخيال بحث سياسي/اجتماعي/مذهبي/گلواژه اي
خلاصه..خونه مان در يكي از كوچه هاي فرعي خياباني بود كه ضلع غربي مصلي رو تشكيل مي داد...دو سه تا دوست بوديم كه بايد كل ضلع غربي و جنوبي و نصفي از ضلع شرقي مصلي رو دور ميزديم تا تازه وارد مصلي بشيم و بعدشمم يه جنگلي رو پشت سر ميزاشتيم..يه صحرايي رو مينورديديم!..يه دريايي رو..يه دريايي رو..دريا رو چكارش ميكنن؟!..حالا خلاصه يه كاريش ميكرديم..و...تا برسيم به مدرسمون.
براي كوتاه كردن اين مسير، ديوار برلين رو..نه ببخشيد..ديوار مصلي رو يه حالي بهش داديم!..يه سوراخي به ابعاد چند در چند متر/سانتيمتر رو در ديوار همون ضلع غربي مصلي درست كرده بوديم (از ذكر ابعاد دقيقي بدليل لو رفتن سايزم در اون موقع خودداري ميشود...چيه؟ميخواين همين يه ذره آبروي نداشتمم بره و همينطور بدون زن بمونم؟!) و ازين طريق وارد مصلي مي شديم تا به مدرسمون برسيم

اين يك سال و مصلي پيمايي و ماجراهاش خاطراتي رو برام به جا گذاشته..كه البته از هيشكي كه پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه كه هيچكدومشم يادم نمونده
ولي جدا دوران جالبي بود...اونموقعها هنوز مصلي متمدن و امروزي و باشخصيت نشده بود!..هرچي بگين توش پيدا مي شد.. جنگل..دشت..تپه..صحرا..درخت..آب..باد..خاك..آتش..رودخونه..معتاد..شير..ببر..پلنگ..يه چيز كوهي!.. خلاصه خيلي چيزها..خب..البته شايد همه اينها هم نبود..ولي..اون موارد اوليش واقعا بود.

يه دار و درختي داشت كه توش خيلي كارها انجام مي شد!!..حالا كه فكر مي كنم تازه مي فهمم كه شابد اون تكون خوردن برگها و بوته ها همچينم بخاطر وزش باد و طوفاني كه خداييش خودمونم نمي ديدم و حسش نمي كرديم نبوده!!..شايد اون صداي عجيب و جيغ و غيره اي كه هر از گاهي بلند مي شد همچينم بخاطر برخورد پاي يكيمون به يه تخته سنگ و درد اومدن و زخمي شدن نبوده!!..شايد صداي اون نفس نفس زدنها در واقع نفس نفس خودمون از فرط خستگي نبوده!..چون خداييش زيادم راهي نبود كه خستمون كنه!!..شايد اون مرد كثيف و ژوليده پوليده اي كه اونجا ديديم يك سياهپوست آفريقايي جامانده از يكي از قبايل آفريقايي نبوده و اون چيزي هم كه توي بينيش مي كرده غذايي نبوده كه از فرط گرسنگي نمي دونسته توي دهنش بكنه يا يه جاي ديگش

حالا اينها رو بيخيال..قصدم يه چيز ديگه بود
اون وسط مسطا نيدونم چرا ولي هويجوري يه ديواري الك الكي ول بود!..يه تكديواري مشبك..در واقع سوراخهايي مربعي به ابعاد يه چيزي در يه چيزي اون رو مشبكي كرده بود..حالا چي بود و كي بود رو بيخيال..گير دادينا
اين ديوار بغل يه تپه خاكي بود...خوراك ماها شده بود كه كيف و بند و بساطمون رو ميزاشتيم زمين..و از اين ديوار بالا مي رفتيم..حالا چجوريشم نمي دونم..اينقدر خانوم مارپله بازي در نيارين ديگه..مي رفتيم توي يكي از اين سوراخهاش..بعد خودمون رو از اون بالا پرت مي كرديم پايين روي اون تپه خاكي...دقت كنيد: پرت مي كرديم پايين!!..ارتفاع پايينترين سوراخي كه ازش مي پريديم بيشتر از 10 متر بود

!!..كيف و حالش وصف ناپذيره..اصصصلا نمي شده توصيفش كرد!..الكي اصرار نكنين!!..حتي شما دوست عزيز
!!!!! در واقع و بقول برو بكس گفتني: تو نمي دوني چه حالي ميده
پرش از بالاي دايو رو تصور كنين..ازونا كه وسط آسمون و زميني و لت يهو هوري ميريزه!..و يه جورايي هم يه جات قيلي ويلي ميره..يه چيزي تو همون مايه ها..فقط يه كمي اسلامي تر!..يعني با لباسي!!..اونم نه يكي دو سه تيكه..بلكه چند تيكه

اين پرش سه مرحله داشت..مرحله اضطراب و استرس و هيجان پريدن..مرحله حال و حول حين پريدن كه درواقع وسط آسمون و زمين هستي..و تو چه مي داني كه حال و حول چيست؟!!!..و مرحله آخر هم فرود مطمئن و سالم و با 2 پا روي سطح نرم تپه خاكي..و بازگشت آرامش و اطمينان

ريسك كردن هم در واقع تشكيل ميشه از همين 3 مرحله..البته بر كسي پوشيده نيست (اي بي ادب!..چرا پوشيده نيست؟!..شرم و حيايي گفتن!..مرد و زني گفتن!..يا هميني كه شهره ميگه!!)..كه مرحله سوم ميتونه فرود سالم نباشه..درواقع ممكنه بجاي 2 پا با 4 پا..نه ببخشيد..يعني اينكه با 4 دست و پا فرود بياي و يه جات بشكنه..يا اينكه تخته سنگي زير اون خاك نرم مدفون باشه و سرت بهش بخوره و دچار ضربه مغزي بشي..و ازين به بعدش هم رجوع شود به پست قبلي
در واقع اگه همه چيز خوب پيش بره، هيجان اول و لذت وسط و اطمينان آخر يك ريسك اون رو يكي از شاخصترين تجربه ها ميكنه!

ريسك پذيري هميشه يكي از چهارچوبهام بوده...دل رو به دريا زدن (آيا اينم همونه؟!)..يكيش همين پرش از ديوار مشبكي در مصلي بود!!!..
.. ولي مدتي بود كه دچار رخوت و خمودگي محافظه كاري و در واقع گرفتار اطمينان كاذبش شده بودم

.. قراره دوباره شروع كنم

!..اضطراب مرحله اول از همين الان شروع شده

اميدوارم مرحله آخرش تخته سنگ مدفون شده اي نداشته باشه و اگرم بود اميدوارم كارم رو يكسره كنه!!..نميخوام كارم به
بيمارستان و كادر درماني كشيكش برسه!!!
××××××××××××××××××××××××××××××××

از تمامي دوستانم كه توي اين يه مدت غيبت صغري خانوم (كه در واقع نه بخاطر عشق و عاشقي و شكستش بود و نه بخاطر امتحان راه هاي هزارگانه نرفته و نه چيزاي ديگه!) بهم لطف داشتن ممنون..ايشالا دستتون برسه به زري..يا هر كي كه دوست داري!..فقط هروقت رسيد ما رو هم از وصفش بي نصيب نزارينا!..چون شايد دست ما به زري خودمون نرسيده باشه هنوز!!..به هرحال ميگن وصف العيش هم نصف العيشه ديگه
××××××××××××××××××××××××××××××××
پست نوشت: عنوان اين مطلب رو اول به حالت شعرگونه و داراي رديف نوشته بودم..ولي بعد از پست وقتي مصراع دوم رو خوندم..اونم با اون رديف..آآآآآآم..چيز شد..هيچي..همين ديگه..
××××××××××××××××××××××××××××××××
پست پست نوشت: با عرض پوزش از خوانندگان گرامي، و با عرض تشكر از يك دختر مرده عزيز!...منظورم از شهره همون سوزان روشن بود!!!!!..ازونجاييكه من جفتشون رو يه جور ميبينم بيلاخره گاهي از اين اشتباهات لپي (!!) هم پيش مياد ديگه!..مثل قاطي كردن چين و ژاپن كه بعضي از شماها ميكنيد

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com