Me & Bahar

من و بهار...در دل بهار...گفتيم از بهار...چه خوش گذشت...چه خوش گذشت

My Photo
Name: pedram
Location: Tehran, Iran

Wednesday, February 14, 2007

!فعلا بدليل عشقولانه بودن فضا، مرگ تعطيله

!...از تاريخ پست قبلي تا همين امروز رو اندر مسافرجات بسر ميبردم...ور دل همولايتي هام
جاتونم خالي تا تونستم از لهجه شيرينشونم لذت همي بردم!..دلتون آب
اما در مورد كامنتها و كامنتدوني مزخرف بنده!...بزارين از راه برسم..دهن اين كامنتدوني پرخور شكموى سنميتزيچضديلياهخيصزاد رو صاف ميكنم..اصلا ميدمش سگه بخورتش..بچه بد..چخه...اه...از الانم دارم دنبال يه كامنتدوني خوب ميگردم...اگه كسي سراغ داره...خوبه...داشته باشتش....
اين كامنتدوني لامصب براي خودش يه محدوديتي داره..يعني اگه بيشتر از يه چند سطر بنويسين آخراشو حذف ميكنه..يه چيزي مثل پرشين بلاگ..بهرحال..براي جلوگيري از عدم خورده شدن انتهاي كامنت، لطفا اول كل كامنت رو كپي كنين تا اگه احيانا از دست رفت سيو شده اش رو داشته باشين.....پيشاپيش متشكريم....از طرف مديريت وبلاگ
...ضمنا
من به وبلاگ خصوصا از نوع خردش (مثل همين وبلاگ خودم و دوستان) و نه از نوع كلانش (مثل مال اونايي كه صاحب تفكر/سبك/مقام خاصي هستند) به ديد يه محلي براي رفت و آمد دوستان... و...خوش و بش... و... حال و احوالپرسي... و... چه خبر نه خبر... و... ازينا ميبينم...و خلاصه اينكه براي اينكه هويجوري دور هم باشيم...من خودم نه آموزشي ميدم تو وبلاگم و نه به وبلاگهاي ديگه به قصد آموزش گرفتن سر ميزنم..(اتفاقا يه دفعه هم با يكي از همين دوستان همين بحث رو هم كردم كه ظاهرا ايشون خوششون نيومد و بيخيال من و وبلاگم شده اند!)...بهرحال..بعيد ميدونم كسي از ماها بالاجبار به وبلاگ هم سر بزنيم..و اگر هم آره، پس دوستان خواهشا لطفا اين اجبار رو حداقل در مورد من ولش كنن!!...من همينكه كامنت و اثر و ردپاي دوستانم رو در وبلاگهاي ديگرون ميبينم، اونم بصورت شاد و شنگول و اونم شونصد بار در روز، برام كفايت ميكنه كه بفهمم دوستام هنوز زنده اند...الله اكبر...و سرپا و خوش و خندون...هرچند كه از ديدنشون تو وبلاگ خودمم بسيار بسي مشعوفناك وش ميشم ولي لطفا اگه قراره فكر كنن كه خوندن وبلاگ بدون نوشتن كامنت، ميتونه به اين دوستيهاي مجازي كمك كنه و يا اينكه ساير فلانها و بهمانها...حداقل در مورد من اين رو اشتباه فكر ميكنن...است!..من صرفا راحتي خودتون رو ميخوام و بس...فلذا اينجوري..
و يه نكته ديگه هم اينكه..من الانا، حداقل، حالم بهتر از اونيه كه بخوام به مردن و خودكشي فكر كنم.. اين صحبتها هم همش من باب شوخي و مزاحه..شماها به دل نگيرين...فردا هم روز والنتاين و ازين عشقولانه بازي در كردنهاست و منم قراره اگه خدا قبول كنه عشقولانه در وكنم!...پس ازين وصله ها به من نميچسبه...فعلا هم جوونم..آرزوها دارم...لطفا بيخيال مرگ من بشيد!...همچنين لطفا اونايي هم كه قراره اينجا رو بخاطر بدآموزشي بودنش فيلتر كنن اينو بفهمن كه راه هاي رسيدن به خدا...نه ببخشيد...منظورم اينه كه راه هاي مردن و يا خود مردوندن خيلي خيلي آسونتر از اينه كه بخوايم حتي در موردش حرفي بزنيم.
...البته...بعنوان يك دانشجوي قديمي پزشكي و پزشك فعلي اگه بتونم هر از گاهي هم جو بيمارستانها رو كمي تا قسمتي نيمه ابري براي خوانندگان روشن و واضح كنم خودش يعني خيلي


!..و در آخر هم يه جوك انترنيييه


يارويي داشته رد ميشده، ميبينه كه يه گروهي دارن خودشون رو جرواجر ميدن و يه بنده خدايي رو احيا ميكنن (تنفس مصنوعي ميدن/ماساژ قلبي ميدن/و خلاصه از همون كارايي ميكنن كه تو فيلما ميبينين وقتي طرف دچار ايست قلبي شده ميكنن!)...بعد يه يارويي هم اون بغل وايساده و هي زرت و زرت بهشون داره ميخنده...اون يارو از اين يارو ميپرسه كه آقا ببخشيد جريان چي بيد؟!...ميگه: ببين عزيز من...من عزرائيلم..و اينا هم يه مشت انترن و رزيدنت بدبختن..اين طرف هم زمان عجلش رسيده و منم جونش رو گرفتم. حالا اين وسط اينا دارن هويجوري الكي هي خودشون رو جر ميدن براي بيخودكي!..
...خلاصه...ميگذره


يه روز ديگه باز همون يارو داشته ميگذشته كه اين دفعه صحنه رو برعكس ميبينه. يعني عزرائيل بدبخت داشته عين چي خودش رو خفه ميكرده و تكنفره طرف رو احيا ميكرده و اون تيم پزشكي هم وايسادن كنار و عين چي دارن به ريشش ميخندن. يارو ميگه كه آقا حالا ديگه جريان چي بيد؟...عزرائيل ميگه: بابا جان...اين بنده خدا قرار نبوده بميره...اين نامردا كشتنش!!!

××××××××××××××××

...پست نوشت

كامنتدوني به خير و خوشي مورد تعويض واقع گرديد...به مباركي و ميمنت...تا ميتونين توش چيز بنويسين..بدون هيچ محدوديتي...برين خوش باشين

|

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com