خب...الان ميدونيد جه احساسي رو دارم؟!...انگار 90 دقيقه بازي فوتبال تموم شده و حتي داور يه چندصد دقيقه وقت تلف شده هم محاسبه كرده و بيلاخره سوتش رو زده و همه چي به خير و خوشي تموم شده...حالا ديگه استاديوم داره يواش يواش خالي ميشه..اونوقت من اومدم وسط زمين ميگم آقا منم بازي..منم بازي!..آقا به منم پاس بدين بزنم تو تير!!..
الان يه شونصد تا روز و شبي از يلدا گذشته و حالا كه همه بايد بري تو آرشيوشون تا پست مربوط به بازي يلداشون رو پيدا كني، تازه فهميدم كه سركار عليه جناب حضرت دوست عزيز بنده يك زن عزيز بزرگواري نمودند و يك عدد خنجر دسته نقره اي خوشگل مشگل زهرآلود در اونجاي...نه ببخشيد..در كمر بنده فرود نمودند!...من هم در حاليكه داره خون از دهنم جاري ميشه و همينجور هم هي دارم جون ميدم هنديانه (يعني مثل توي فيلم هنديا) ميگم...تو هم؟؟!!!
از طرفي هم..آخه من الان ناسلامتي قرار بود پستي براي كريسمس بزارم!!...نميييييييييخوام!!!
بگذريم...ممنون از يك زن عزيز بابت لطفش...
من كه هنوز نفهميدم آخه شماها اصلا چي چي از من ميدونيد كه حالا بخوام ناگفته هام رو بگم!!...بهرحال آخ جون براي من!...
اينم 5تاي من.....
- 1
من اگه پزشك نبودم ميتونستم بخاطر بي ام آي يا همون شاخص توده وزني پايين معافيت پزشكي از خدمت بسيار ترش و شيرين سربازي بگيرم...اين عدد از تقسيم كردن وزن بر توان 2 قد بدست مياد!...طبق قوانين قديمي نظام وظيفه، افراد بالاي 35 و زير 15 معاف ميشدند!..و من هم شامل اون چسمثقال وزنيا ميشدم!!!..ولي ازونجا كه طبق ديگر قوانين جالب انگيزناك وش شون، پزشك جماعت حتي اگه يكي از همون خنجرهاي فوق الذكر هم در ناكجاآبادش رفته و بيرون هم نيومده باشه باز نميتونه از طريق بند معافيت پزشكي معاف شه، منم رفتم و بابام رو بزرگ كردم..هي آبش دادم..هي نونش دادم..تا اينكه بالاخره 60 سالش شد و من هم طي يه حركت ناجوانمردانه دستور دادم تا گردن تمامي برادرانم رو زدند و به اين ترتيب معافيت كفالت پدر رو در كمال افتخار از دست متبارك پستچي محله كه برام كارت معافيتم رو آورده بود دريافتيدم...تا چشاشون قلپي در بياد!!!
اما نكته جالب اينه كه علي رغم اين جثه باحالم...حدس ميزنيد وزن هنگام تولد چقدر بوده باشد است؟!...4 كيلوغرام؟...آفريييييين..از كجا فهميدين؟!...اي متغلبا...من بدليل جثه گنده ام دهن مامانم رو با كمال شرمندگي سرويس كردم تا بيرون اومدم!!!!..
-2
اين يك تيكه از زندگيم دردناكه ها!...گريه فراموش نشه!... از بدترين خاطرات مربوط به جثه ام اينه كه اونموقعها كه سوار ترن هوايي شدن توي پارك ارم شرايط سني بالاي 14 سال داشت و من هم 15 سالم تموم شده بود، اون مسوول بنرئنبدرخصهث ترن سنم رو باور نكرد و اجازه نداد كه سوار شم!!!..و من تا سن 23 سالگي هنوز موفق نشده بودم كه ترن هوايي سوار شم!!..تا اينكه در اين سن با دوستان رفتيم و در عرض يكي دو ساعت چيزي حدود سه چهار پنج بار سوار ترن هوايي شدم و يه ازينا هم تحويل مسوول اسبق ترن دادم!!!!!...
همچنين بدليل همون جثه جالب انگيزناكي كه خدمتتون عارضم، از وقتي كه اين شيبيد ميبيدها روي صورتم رشد كرد مجبور بودم انها رو به هر ترتيب نگهشون دارم تا لااقل يه چند روزي/هفته اي/ماهي/سالي به روي سن ظاهريم اضافه شه!!...و اين مشكل تا همين چندوقت پيشا هم ادامه داشت چرا كه توي بيمارستان و بدون ريش و سيبيل، مريضها تحويلم نميگرفتند و ميگفتند برو كنار بزار باد بياد بچه!!!
باز به همين دليل جثه ام و همچنين عدم وجود مقدار متنابهي عناصر آلن دلوني و يا، بقول جك جووناي امروزي، تام كروزي در چهره ام، در ايجاد اوليه رابطه با ديگرون، خصوصا از نوع اون يكي جنسش، كمي تا قسمتي دچار كاهش و يا حتي عدم اعتماد به نفس ميبوده و هستم!...فلذاست كه مثلا در دوره انترني در پايون بايد ساعتها از تجربيات جالب ناك انگيز وش و اونجوري هاي دوستان بشنوم و اما سر من كه ميرسيد ميشد "هوپ"!!!..حالا جالبيش اينجاست كه اتفاقا محيط كاري بيمارستان و همچنين افرادش، بدليل شبانه روز همكار بودن و با هم بودنشون، بدجور ميطلبيد!!!..ولي دريغ از يك جو عرضه!!!..و الانم در سن 27 و خورده سالگي در كمال تاسف هنوز از هر لحاظ ويرژين هستم!!!
-3
در اولين شب كشيك انترنيم، بدليل عدم آشناييت با صداي پيج بيمارستان، چيزي حدود يكي دو ساعتي ميشد كه مرا به آي سي يو پيج ميكردند از جهت سوند گذاشتن براي يك مريض...كه خب بدليل تاخير نسبتا همچين يه نموره كم اينجانب، نزديك بود اولين قتلم در بيمارستان بدليل تركيدگي مثانه مريض باشه!!... اين اولين سوند گذاري من بود!..كه اگه الان مريض رو پيگيري كنيد يحتمل بعد از اون عمليات بدليل عفونت مجاري ادراري و آن هم بدليل رعايت بسيار زياد و نكته به نكته و قدم به قدم اصول استريلازيساسيون بنده، مشكل دار شد!...آخه تمامي مراحل كار رو كاملا كتابي انجام دادم ولي بدليل هل شدگي، ترتيب مراحل كمي قاطي پاطي شد!!!...جالبيش اينه كه اين اتفاق در بيمارستان شهيد هاشمي نژاد تهران روي داد!!!..همون بيمارستاني كه چند روز پيش، خدا بيامرز ناصر عبدالهي در آن درگذشت!!!!!
-4
تا هفته دوم كاريم هنوز بلد نبودم كه با اين تخنولوژي پيشرفته كارت زني كار بكنم!!...تنها چيزي كه ازين كار بلد بودم اين بود كه اين كارتها رو بايد بصورت عمودي از يك شيار درون دستگاه كارت زني رد كرد..حالا نگو يه خط مشكي در پشت اين كارتهاست كه بايد با كشيده شدن اين كارت، يك چشم الكترونيك اون رو وارسي كنه!!...من تا روزها همچنان به طرق مختلف اين كارت رو ميكشيدم تا اينكه بيلخره يكي از اين روشها درست از آب دربياد و صداي بوق دستگاه بدبخت دربياد!..حالا بماند كه وقتي من شروع ميكردم به كارت زني يه صف طويلي پشت من تشكيل ميشد!!..يكي از همين روزها، اين كارت و اون دستگاه بدبخت رو با تموم پوزيشن هاي ممكنه (اعم از مجاز و غير مجاز/مشروع يا نامشروع/بهداشتي و غير بهداشتي!!) مواجه كردم!!..اما نشد كه نشد..نگهبون در گفت آقاي دكتر مطمئنين اين كارت مال همينجاست؟!..حالا منم عصباني ميخواستم كله طرف رو شوت كنم بخوره به سقف كه يعني چي، من الان شونصد روزه مشغولم، برو از خود رئيس بپرس و ازينا..بعد كه كارتم رو نگاه كردم ديدم اشتباهي هي دارم كارت نظام پزشكيم رو بخورد اونجاي اون بدبخت ميدم!!!
-5
لطفا اينوكه گفتم نخندينا..باشه؟!..مرسي...من در انتخابات دوم خرداد 76 به جناب آقاي ناطق نوري راي دادم!!!!!!!!...اا..گفتم كه نخندين ديگه..ده...ديدين حالا...آخه من چه گناهي كرده بودم؟..تازه چند ماه بود كه بعد از سالها برگشته بودم ايران و اصلا از جو حاكمه خبري نداشتم...ما هم كه منبع اطلاعاتيمون اون موقع همين رسانه مسانه ها بود ديگه...راستش من چون ايران نبودم حق مسلم خودم نميدونستم كه يكي رو انتخاب كنم..چون نبودم و وضعيت مملكت رو نميدونستم..براي همين به هموني كه احساس كردم اكثريت مردم باهاش موافقن و راي مياره راي دادم!!!!...چقدرم كه راي آورد..آقا من اغفال شده بيدم!!!...(گريييييه)...تازشم...همون موقعها كه ما خارجه بوديم، ايشون يك سفر به اونجا داشتند و من يه عكس هم باهاش دارم!!!...خب باشه بابا چرا ميزنيد؟!..بعدش جبران كردم...در حوادث كوي دانشگاه تهران سال 78 به همراه يكي از دوستان دستگير شدم!!ما رو وارد يك ميني وان ازين شيشه جيوه ايها كه اونطرفش ناپيداست كردند و ضرب و شتمي هم حواله اينجانب نمودند!!...الانشم در خدمت شما هستم و ميگم انرژي هسته اي حق مسلم ماست و پنير و سبزي..تو بيش از اين ميارزي!...
-5
از ارثيه هاي پدرم يكيش اينه كه موقع بحث كردن يواش يواش ممكنه تون صدام بره بالا!!...بعد از سالها دودچراغ خودن و تجزيه و تحليل كردنها و جرخوردنهاي بسيار اينچنين اختراع كردم كه بالا رفتن تون صدام به دو دليله..يكيش هيجان زده شدن نسبت به بحث..كه اين هيييييچ نشاني ا عصبانيت نداره...اما دليل دوم عصبانيته كه اين هم فقط و فقط و فقط به يك دليله..يعني من اصولا فقط به يك دليل ممكنه عصباني بشم..كه اتفاقا اين دليل همچين كم هم تو زندگيم اتفاق نميافته!!..اون اينه كه اگر "نتونم حرفم رو بزنم"!...يعني طي يك بحث يا گفتگو يا مجادله اگر احساس كنم كه طرف مقابل نميزاره حرفم رو كامل بزنم و يا جوابم رو كامل نتونسته باشم بگيرم...همييين!!!
نه..همين نه...يكي ديگه هم هست...يه چيز ديگه هم هست كه بدجور رنجم ميده و منو تا آستانه انفجار ميتونه پيش ببره...و اونم انتظاره...انتظار باي نحو كان...يعني حتي اگه با كبوتر نامه بر هم پيغوممو بدم حتي اگه لاشه اون كبوتر بدخت رو هم پس بگيرم باز مطمئنم كه پيغومم رسيده و طرف هم جوابيده!...از بيخبر موندن بدجوري بدجور ميشم!!...قا جون عمه محترمه منو منتظر نزارين ديگه..اوكي؟!.....ايشالا تنك يوتون وشد...
-5
خب دلم نمياد كه اينو هم نگم كه...بسيااااااار عجيب و بصورت شديدالحني، از كسانيكه خيلي اعتماد به نفس بالايي دارند و كسانيكه ادعاي طبق طبق و همشم در حال منم منم دارند و هستند و اوناييم كه هي همش ميخوان خودشونو نشون بدن..البته خلاف اونچيزي كه واقعا هستند..وحشتناك ازينام..يعني همين ديگه..چيزه...بدم مياد ديگه...خصوصا وقتي كه از پس زمينه و پيش زمينه و پشت زمينه و حتي اونور و اونور زمينه هاشونم بدونم!!...واه واه واه...ميبيني خواااااهر؟!!!
...آخيييييييش... اين از اين!...داشتم خفه ميشدما...بياييييين..بيلاخره گفتم آنچه را كه نبايد ميگفتم...
خب حالا ميدونم كه شماهايي كه اينا رو خوندين ديگه نظرتون نسبت به من 269 و هفتاد و هشت صدم درجه عوض ميشه و دمتون رو ميزارين رو كولتون و ديگه پشت سرتون رو هم نيگا...نيگا چي؟؟؟...خب بوگو..نميكنين!..اما اشكالي نداره...ميسوزم و ميسازم!!
خب حالا اين شتره رو بنشونيم رو يكي ديگه...رسيديم به معرفي 5نفر ديگه كه با اين نخ پوسيده نميدونم كي كي كه اين بازي رو شروع كرد بيافتند تو چاه..در اينجا من از 5تا از دوستان
بسيار فعالم دعوت ميكنم كه تشريف بيارند روي سن و بگويند آنچه را كه تا حالا نگفتند و حالا ديگه بايد بگن!!...اين 5 نفر:
جناب آقاي دكتر احمدي نژاد، رئيس جمهور مردمي عزيز بنده...
جناب آقاي خاتمي، رئيس جمهور محبوب سابق حزيز بنده...
جناب آقاي هاشمي رفسنجاني، رئيس جمهور سازنده اسبق عزيز بنده...
جناب آقاي لاريجاني، مرد تستيكولار نه ببخشيد هسته اي عزيز بنده...و در آخر هم دوست عزييييييز و گراااامي بنده (با لهجه سهيل محمودي!)
جناب آقاي سيد ابراهيم نبوي، طناز طنازان...
اما ازونجا كه اين دوستان بنده يكسريشون پي يكسري كارها هستند و يكسريشون هم پي يكسري كارهاي ديگه و ممكنه وقت نكنن كه وبلاگ بنده رو اونطور كه هميشه ميخوندند و پيگيري ميكردند، بخونند من از حق مسلم خودم استفاده كرده و ضمن كوبوندن مشتي محكم بر دهان مبدع اين بازي كه گفته بود 5تا كافيه، يه چندتاي ديگه از دوستان عزييييييز و بزرگوارم رو به اين جشن شادي دعوت مينمايم..باشد كه پيروز شويد!!...
**********************
!پست پست...يا همون بعد از پست خودمون
ظاهرا ديگر دوست عزييييييز و گرااااااامي بنده
سركار خانم ياسي خانم عزيز هم منو به اين بازي از تاريخ گذشته دعوت كرده بودند كه من اين دعوت رو نديده بودم..هم شرمنده..هم تشكر..هم بعدا حساب تو رو هم ميرسم!!!