Me & Bahar

من و بهار...در دل بهار...گفتيم از بهار...چه خوش گذشت...چه خوش گذشت

My Photo
Name: pedram
Location: Tehran, Iran

Friday, December 29, 2006

Merry Xmas & Happy New Year!!



!!كريسمس و سال نوي ميلادي مبارك


!!!البته اوليه با كمي تاخير و دوميه با كمي تعجيل

راستي..اگه اسپيكرتونو روشن كنين .يه آهنگ هم الان بايد قابل شنيدن باشه!...يكي از آهنگهاي آلبوم روزهاي به ياد ماندني اثر بانو سلين ديون كه در مورد كريسمسه!...اگه ميشنوينش پولش رو بندازين تو صندوق صدقات و اگه هم نميشنوين يه اطلاعي به مدير محترم اين وبلاگ بديد...در اسرع وقت اوامر امريده ميشه!...

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Sunday, December 24, 2006

بازي يلدا

خب...الان ميدونيد جه احساسي رو دارم؟!...انگار 90 دقيقه بازي فوتبال تموم شده و حتي داور يه چندصد دقيقه وقت تلف شده هم محاسبه كرده و بيلاخره سوتش رو زده و همه چي به خير و خوشي تموم شده...حالا ديگه استاديوم داره يواش يواش خالي ميشه..اونوقت من اومدم وسط زمين ميگم آقا منم بازي..منم بازي!..آقا به منم پاس بدين بزنم تو تير!!..
الان يه شونصد تا روز و شبي از يلدا گذشته و حالا كه همه بايد بري تو آرشيوشون تا پست مربوط به بازي يلداشون رو پيدا كني، تازه فهميدم كه سركار عليه جناب حضرت دوست عزيز بنده يك زن عزيز بزرگواري نمودند و يك عدد خنجر دسته نقره اي خوشگل مشگل زهرآلود در اونجاي...نه ببخشيد..در كمر بنده فرود نمودند!...من هم در حاليكه داره خون از دهنم جاري ميشه و همينجور هم هي دارم جون ميدم هنديانه (يعني مثل توي فيلم هنديا) ميگم...تو هم؟؟!!!
از طرفي هم..آخه من الان ناسلامتي قرار بود پستي براي كريسمس بزارم!!...نميييييييييخوام!!!

بگذريم...ممنون از يك زن عزيز بابت لطفش...
من كه هنوز نفهميدم آخه شماها اصلا چي چي از من ميدونيد كه حالا بخوام ناگفته هام رو بگم!!...بهرحال آخ جون براي من!...
اينم 5تاي من.....

- 1
من اگه پزشك نبودم ميتونستم بخاطر بي ام آي يا همون شاخص توده وزني پايين معافيت پزشكي از خدمت بسيار ترش و شيرين سربازي بگيرم...اين عدد از تقسيم كردن وزن بر توان 2 قد بدست مياد!...طبق قوانين قديمي نظام وظيفه، افراد بالاي 35 و زير 15 معاف ميشدند!..و من هم شامل اون چسمثقال وزنيا ميشدم!!!..ولي ازونجا كه طبق ديگر قوانين جالب انگيزناك وش شون، پزشك جماعت حتي اگه يكي از همون خنجرهاي فوق الذكر هم در ناكجاآبادش رفته و بيرون هم نيومده باشه باز نميتونه از طريق بند معافيت پزشكي معاف شه، منم رفتم و بابام رو بزرگ كردم..هي آبش دادم..هي نونش دادم..تا اينكه بالاخره 60 سالش شد و من هم طي يه حركت ناجوانمردانه دستور دادم تا گردن تمامي برادرانم رو زدند و به اين ترتيب معافيت كفالت پدر رو در كمال افتخار از دست متبارك پستچي محله كه برام كارت معافيتم رو آورده بود دريافتيدم...تا چشاشون قلپي در بياد!!!
اما نكته جالب اينه كه علي رغم اين جثه باحالم...حدس ميزنيد وزن هنگام تولد چقدر بوده باشد است؟!...4 كيلوغرام؟...آفريييييين..از كجا فهميدين؟!...اي متغلبا...من بدليل جثه گنده ام دهن مامانم رو با كمال شرمندگي سرويس كردم تا بيرون اومدم!!!!..
-2
اين يك تيكه از زندگيم دردناكه ها!...گريه فراموش نشه!... از بدترين خاطرات مربوط به جثه ام اينه كه اونموقعها كه سوار ترن هوايي شدن توي پارك ارم شرايط سني بالاي 14 سال داشت و من هم 15 سالم تموم شده بود، اون مسوول بنرئنبدرخصهث ترن سنم رو باور نكرد و اجازه نداد كه سوار شم!!!..و من تا سن 23 سالگي هنوز موفق نشده بودم كه ترن هوايي سوار شم!!..تا اينكه در اين سن با دوستان رفتيم و در عرض يكي دو ساعت چيزي حدود سه چهار پنج بار سوار ترن هوايي شدم و يه ازينا هم تحويل مسوول اسبق ترن دادم!!!!!...
همچنين بدليل همون جثه جالب انگيزناكي كه خدمتتون عارضم، از وقتي كه اين شيبيد ميبيدها روي صورتم رشد كرد مجبور بودم انها رو به هر ترتيب نگهشون دارم تا لااقل يه چند روزي/هفته اي/ماهي/سالي به روي سن ظاهريم اضافه شه!!...و اين مشكل تا همين چندوقت پيشا هم ادامه داشت چرا كه توي بيمارستان و بدون ريش و سيبيل، مريضها تحويلم نميگرفتند و ميگفتند برو كنار بزار باد بياد بچه!!!
باز به همين دليل جثه ام و همچنين عدم وجود مقدار متنابهي عناصر آلن دلوني و يا، بقول جك جووناي امروزي، تام كروزي در چهره ام، در ايجاد اوليه رابطه با ديگرون، خصوصا از نوع اون يكي جنسش، كمي تا قسمتي دچار كاهش و يا حتي عدم اعتماد به نفس ميبوده و هستم!...فلذاست كه مثلا در دوره انترني در پايون بايد ساعتها از تجربيات جالب ناك انگيز وش و اونجوري هاي دوستان بشنوم و اما سر من كه ميرسيد ميشد "هوپ"!!!..حالا جالبيش اينجاست كه اتفاقا محيط كاري بيمارستان و همچنين افرادش، بدليل شبانه روز همكار بودن و با هم بودنشون، بدجور ميطلبيد!!!..ولي دريغ از يك جو عرضه!!!..و الانم در سن 27 و خورده سالگي در كمال تاسف هنوز از هر لحاظ ويرژين هستم!!!
-3
در اولين شب كشيك انترنيم، بدليل عدم آشناييت با صداي پيج بيمارستان، چيزي حدود يكي دو ساعتي ميشد كه مرا به آي سي يو پيج ميكردند از جهت سوند گذاشتن براي يك مريض...كه خب بدليل تاخير نسبتا همچين يه نموره كم اينجانب، نزديك بود اولين قتلم در بيمارستان بدليل تركيدگي مثانه مريض باشه!!... اين اولين سوند گذاري من بود!..كه اگه الان مريض رو پيگيري كنيد يحتمل بعد از اون عمليات بدليل عفونت مجاري ادراري و آن هم بدليل رعايت بسيار زياد و نكته به نكته و قدم به قدم اصول استريلازيساسيون بنده، مشكل دار شد!...آخه تمامي مراحل كار رو كاملا كتابي انجام دادم ولي بدليل هل شدگي، ترتيب مراحل كمي قاطي پاطي شد!!!...جالبيش اينه كه اين اتفاق در بيمارستان شهيد هاشمي نژاد تهران روي داد!!!..همون بيمارستاني كه چند روز پيش، خدا بيامرز ناصر عبدالهي در آن درگذشت!!!!!
-4
تا هفته دوم كاريم هنوز بلد نبودم كه با اين تخنولوژي پيشرفته كارت زني كار بكنم!!...تنها چيزي كه ازين كار بلد بودم اين بود كه اين كارتها رو بايد بصورت عمودي از يك شيار درون دستگاه كارت زني رد كرد..حالا نگو يه خط مشكي در پشت اين كارتهاست كه بايد با كشيده شدن اين كارت، يك چشم الكترونيك اون رو وارسي كنه!!...من تا روزها همچنان به طرق مختلف اين كارت رو ميكشيدم تا اينكه بيلخره يكي از اين روشها درست از آب دربياد و صداي بوق دستگاه بدبخت دربياد!..حالا بماند كه وقتي من شروع ميكردم به كارت زني يه صف طويلي پشت من تشكيل ميشد!!..يكي از همين روزها، اين كارت و اون دستگاه بدبخت رو با تموم پوزيشن هاي ممكنه (اعم از مجاز و غير مجاز/مشروع يا نامشروع/بهداشتي و غير بهداشتي!!) مواجه كردم!!..اما نشد كه نشد..نگهبون در گفت آقاي دكتر مطمئنين اين كارت مال همينجاست؟!..حالا منم عصباني ميخواستم كله طرف رو شوت كنم بخوره به سقف كه يعني چي، من الان شونصد روزه مشغولم، برو از خود رئيس بپرس و ازينا..بعد كه كارتم رو نگاه كردم ديدم اشتباهي هي دارم كارت نظام پزشكيم رو بخورد اونجاي اون بدبخت ميدم!!!
-5
لطفا اينوكه گفتم نخندينا..باشه؟!..مرسي...من در انتخابات دوم خرداد 76 به جناب آقاي ناطق نوري راي دادم!!!!!!!!...اا..گفتم كه نخندين ديگه..ده...ديدين حالا...آخه من چه گناهي كرده بودم؟..تازه چند ماه بود كه بعد از سالها برگشته بودم ايران و اصلا از جو حاكمه خبري نداشتم...ما هم كه منبع اطلاعاتيمون اون موقع همين رسانه مسانه ها بود ديگه...راستش من چون ايران نبودم حق مسلم خودم نميدونستم كه يكي رو انتخاب كنم..چون نبودم و وضعيت مملكت رو نميدونستم..براي همين به هموني كه احساس كردم اكثريت مردم باهاش موافقن و راي مياره راي دادم!!!!...چقدرم كه راي آورد..آقا من اغفال شده بيدم!!!...(گريييييه)...تازشم...همون موقعها كه ما خارجه بوديم، ايشون يك سفر به اونجا داشتند و من يه عكس هم باهاش دارم!!!...خب باشه بابا چرا ميزنيد؟!..بعدش جبران كردم...در حوادث كوي دانشگاه تهران سال 78 به همراه يكي از دوستان دستگير شدم!!ما رو وارد يك ميني وان ازين شيشه جيوه ايها كه اونطرفش ناپيداست كردند و ضرب و شتمي هم حواله اينجانب نمودند!!...الانشم در خدمت شما هستم و ميگم انرژي هسته اي حق مسلم ماست و پنير و سبزي..تو بيش از اين ميارزي!...
-5
از ارثيه هاي پدرم يكيش اينه كه موقع بحث كردن يواش يواش ممكنه تون صدام بره بالا!!...بعد از سالها دودچراغ خودن و تجزيه و تحليل كردنها و جرخوردنهاي بسيار اينچنين اختراع كردم كه بالا رفتن تون صدام به دو دليله..يكيش هيجان زده شدن نسبت به بحث..كه اين هيييييچ نشاني ا عصبانيت نداره...اما دليل دوم عصبانيته كه اين هم فقط و فقط و فقط به يك دليله..يعني من اصولا فقط به يك دليل ممكنه عصباني بشم..كه اتفاقا اين دليل همچين كم هم تو زندگيم اتفاق نميافته!!..اون اينه كه اگر "نتونم حرفم رو بزنم"!...يعني طي يك بحث يا گفتگو يا مجادله اگر احساس كنم كه طرف مقابل نميزاره حرفم رو كامل بزنم و يا جوابم رو كامل نتونسته باشم بگيرم...همييين!!!
نه..همين نه...يكي ديگه هم هست...يه چيز ديگه هم هست كه بدجور رنجم ميده و منو تا آستانه انفجار ميتونه پيش ببره...و اونم انتظاره...انتظار باي نحو كان...يعني حتي اگه با كبوتر نامه بر هم پيغوممو بدم حتي اگه لاشه اون كبوتر بدخت رو هم پس بگيرم باز مطمئنم كه پيغومم رسيده و طرف هم جوابيده!...از بيخبر موندن بدجوري بدجور ميشم!!...قا جون عمه محترمه منو منتظر نزارين ديگه..اوكي؟!.....ايشالا تنك يوتون وشد...
-5
خب دلم نمياد كه اينو هم نگم كه...بسيااااااار عجيب و بصورت شديدالحني، از كسانيكه خيلي اعتماد به نفس بالايي دارند و كسانيكه ادعاي طبق طبق و همشم در حال منم منم دارند و هستند و اوناييم كه هي همش ميخوان خودشونو نشون بدن..البته خلاف اونچيزي كه واقعا هستند..وحشتناك ازينام..يعني همين ديگه..چيزه...بدم مياد ديگه...خصوصا وقتي كه از پس زمينه و پيش زمينه و پشت زمينه و حتي اونور و اونور زمينه هاشونم بدونم!!...واه واه واه...ميبيني خواااااهر؟!!!
...آخيييييييش... اين از اين!...داشتم خفه ميشدما...بياييييين..بيلاخره گفتم آنچه را كه نبايد ميگفتم...
خب حالا ميدونم كه شماهايي كه اينا رو خوندين ديگه نظرتون نسبت به من 269 و هفتاد و هشت صدم درجه عوض ميشه و دمتون رو ميزارين رو كولتون و ديگه پشت سرتون رو هم نيگا...نيگا چي؟؟؟...خب بوگو..نميكنين!..اما اشكالي نداره...ميسوزم و ميسازم!!
خب حالا اين شتره رو بنشونيم رو يكي ديگه...رسيديم به معرفي 5نفر ديگه كه با اين نخ پوسيده نميدونم كي كي كه اين بازي رو شروع كرد بيافتند تو چاه..در اينجا من از 5تا از دوستان بسيار فعالم دعوت ميكنم كه تشريف بيارند روي سن و بگويند آنچه را كه تا حالا نگفتند و حالا ديگه بايد بگن!!...اين 5 نفر: جناب آقاي دكتر احمدي نژاد، رئيس جمهور مردمي عزيز بنده...جناب آقاي خاتمي، رئيس جمهور محبوب سابق حزيز بنده...جناب آقاي هاشمي رفسنجاني، رئيس جمهور سازنده اسبق عزيز بنده...جناب آقاي لاريجاني، مرد تستيكولار نه ببخشيد هسته اي عزيز بنده...و در آخر هم دوست عزييييييز و گراااامي بنده (با لهجه سهيل محمودي!) جناب آقاي سيد ابراهيم نبوي، طناز طنازان...
اما ازونجا كه اين دوستان بنده يكسريشون پي يكسري كارها هستند و يكسريشون هم پي يكسري كارهاي ديگه و ممكنه وقت نكنن كه وبلاگ بنده رو اونطور كه هميشه ميخوندند و پيگيري ميكردند، بخونند من از حق مسلم خودم استفاده كرده و ضمن كوبوندن مشتي محكم بر دهان مبدع اين بازي كه گفته بود 5تا كافيه، يه چندتاي ديگه از دوستان عزييييييز و بزرگوارم رو به اين جشن شادي دعوت مينمايم..باشد كه پيروز شويد!!...
جناب علي خان جان گل گلاب، استاد معظم بنده...چي؟...ظاهرا از اتاق فرمان اشاره ميكنن كه ايشون قبلا دعوت شدند....خب به من چه كه قبلا دعوت شده...نخيرم..خودم دعوتش كردم...اگرم بنويسه فقط و فقطم بخاطر خودمه...هميني كه هست....سركار خانوم فائزه خانم عزيز...سركار خانوم ستاره خانم ديزاني عزيز...سركار خانوم مريم خانوم جان گل...و در آخر هم دوست عزيييييييز و هميشگي بندهههههه، جديدترين عضو جامعه وبلاگنويسان الاف جناب نادر خان جان گل، كه شايد اولين پست وبلاگش ميتونه اعترافات تكاندهنده اش باشه!!!...آخيييي...بيزبوني!!......باشد كه سيراب شويد...
**********************
!پست پست...يا همون بعد از پست خودمون
ظاهرا ديگر دوست عزييييييز و گرااااااامي بنده سركار خانم ياسي خانم عزيز هم منو به اين بازي از تاريخ گذشته دعوت كرده بودند كه من اين دعوت رو نديده بودم..هم شرمنده..هم تشكر..هم بعدا حساب تو رو هم ميرسم!!!

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Friday, December 22, 2006

يلدا يا كريسمس

هميشه گفته اند و ميگن كه خاطرات دوران كودكي يكي از بهترين و فراموش نشدني ترين آنهاست...من هم كه از همين آدمها مستثنا نيستم خاطرات دوران كودكيم رو از ياد نميبرم. اما مشكل اينجاست كه دوره اي از كودكي كه يكسري از چيزها در انسان شكل ميگيره رو من در خارج از ايران بودم...اينجوري ميشه كه مثلا من آهنگهاي زبون انگليسي بيشتر به دلم ميچسبه تا ايراني...كتابها و نوشته هاي انگليسي برام مفهومتره...فيلم خارجي به زبون اصلي يا همون انگليسي راضي ترم ميكنه تا فيلمهاي ايراني و يا ترجمه شده...و در آخر هم رسم و رسومات خارجي برام آشناتر و دلچسبتر از رسم و رسومات ايرانيه!
بگذريم...

مشكل ما ايرانيها اينه كه زيادي ادعا داريم ولي فقط در حد حرف هست...در صورتيكه خارجيها شايد ادعاي حرفي رو هم ندارن اما عملشون بيترتره!
از مهمترين اين تفاوتهاي بين حرف و عمل، تفاوت در رسم و رسومات كهنه...ما ايرانيها با وجوديكه بدجور ادعا داريم كه يكي از قديميترين و كهنترين تمدن ها رو داريم و رسوم و آيين ما هم از قديميترين و اصيلترين آنهاست اما كمتر از همون خارجي هاي فلان فلان شده بي اصل و نسب به اين آيينمون پايبنديم
مهمترين آنها همون نوروزه...درصورتيكه هزاران هزار مطالب در مورد نوروز و مراسمش نوشته شده و بسيار از رسم و رسوم و آيين آن گفته شده اما خيلي كم از اين آيين رو ما ميتونيم توي مراسم هر ساله خودمون ببينيم...ديگه كم مونده كه همين چند در چند متر سفره رو هم نندازيم تا ديگه به كلي چيزي از اين آيين ديرين قشنگمون نمونه...اينا در حاليه كه اونور آبيها هنوزم كه هنوزه تمومه رسم و رسوم كريسمس و سال نوي خود رو دونه به دونه اجرا كرده و نسل اندر نسل هم اونرا به آيندگانشون پاس ميدن...

اما ازينا گذشته تشابهات ميان رسومات و آيين گذشته و حال ما با رسومات خارجي ها خيلي براي من يكي جالبه...
!!!!...يكي از مهمترين اين تشابهات در اصل تشابه ميان همين شب يلدا خودمونه با كريسمس

من ساليان ساله كه چون علاقه خاصي به پيدا كردن مشتركات ميان فرهنگها و رسم و رسومات مختلف داشتم اين مطلب پايين رو فهميده بودم...اما بالاخره به مدد تخنولوژي پيشرفته اينترنتي اين مطلب هم بر رو ي آنتن رفته و ديگه براحتي من ميتونم به اون استناد كنم!...
ار سايت معظم و معزز ويكيپديا مدد ميگيرم و با اجازه دست اندكارانش اين متن رو عينا از سايت ويكيپديا نقل قول ميكنم...
توجه بفرماييد...


بيست و يكم دسابر شب یلدا یا بلندترین شب سال که در آن شب آیین جشن های بزرگ تولد میترا برگزار می شود به دلیل آنست که پس از شب 21 کم روز ها رو به بلند شدن می نهند و خورشید اوج می گیرد و شبها کوتاه و کوتاه تر می گردند چنین احساسی پدیدار می گردد که خورشید تولدی دیگر باز یافته است. یلدا ، بزبان سریانی ولادت معنی می دهد که این نام شب ولادت یا روز تولد دوباره ی خورشید است . یلدا جشن انقلاب زمستانه است که در سراسر ایران در شهرها و روستاها با شادی با مراسم ویژه ای جشن میگیرند و درایران همه پیروان ادیان زنده و ساکن ایران برگزار می شود .
در سال های سخت و طولانی جنگ های منطقه ای میان دو کشور بزرگ ایران و روم ، رومی ها دریافتند که به فلسفه و اندیشه ی میترا ، و نگرش آن به زیبایی های طبیعت و سخاوت مندی بی پایان آن صمیمانه گرایش یابند و آن را دوست بدارند . این، سرآغاز یا تقریبی می توان گفت مبدا تاریخ "ارا" است برای میتراایسم که بال های با شکوهش را به سراسر روم و پس از آن به تمامی کشورهای تمدن یافته ی اروپای آن زمان بگستراند. از آن پس اروپايیان نیز مانند ایرانی ها در شب 21کم دسامبر یا نخستین شب فصل زمستان را بسیار گسترده برای اوج گیری خورشید و تولد دوباره ی میترا جشن می گرفتند. بازمانده ی مهراب، یا مهرابه ها ی کهن را در زیر بسیاری از کلیسا ها و در ترکیبی دیگر ، در پرستشگاه های کنونی، و پیکره ی بزرگ ایزد مهر را در کلیسای "سن پیتر" واتیکان، در رم و در ده ها کلیسا و موزه و در مراکز علمی و هنری دیگر، تا به امروز می توان دید. در قرن چهارم میلادی امپراطور روم، كنستانتين، به مسیحیت گرایش یافت و در سال 354 میلادی پیروان دین مسیح به منظور یافتن پشتیبانی استوار که محبوبیتی در میان مردم داشته باشد، برای مبارزه با پاگان ها که مردم غیر مسیحی بودند و خدایان آنها، که مسیحیان را به سختی می آزردند، این کار را منطقی یافتند که جشن های ولادت میترا را با سال روز تولد مسیح ع هم زمان برگزار نمایند. به علت اشتباه در محاسبه ی سال های کبیسه شب و روز ولادت میترا به 25دسامبر در نزد رومی ها پذیرفته شد و سال روز ولادت مسیح ع نیز به روز ششم ژانویه در نزد ارتودکسهای شرقی و ارمنی ها جشن گرفته می شود.
آنچه که در جشن های ولادت مسیح پرسش بر انگیزست شاید رمز و راز پیدایش و پذیرش همگانی در آذین بندی درخت کاج مسیح باشد. از بسیاری از مسیحیان پرسیده شده آذین بندی های درخت کاج در جشن های ژانویه چگونه و از چه زمانی پدید آمده؟ اما کسی نتوانسته پاسخ بگوید یا پاسخی درست و سنجیده برای آن پیدا کند. گفته می شود سر آغاز آن از ژرمن ها بوده، ولی اطلاع بیشتر و آگاهانه تری بدست نمی دهند. در این جا نیز باید گفه شود که آن هم از مراسم دیرین جشن های میترا گرفته شده و ریشه ی ایرانی دارد. ایرانیان باستان، انقلاب سال 1756 لوتر کشیش اصلاح طلب و بنام آلمانی درباره ی درخت سرو ایران آگاهی داشته و درخت کاج را که در همه جای کشور آلمان با گونه ها ی بسیار یافت می شود پیشنهاد کرد، زیرا درخت سرو آنچنان که در ایران فراوانست در آلمان زیاد نیست. شاید انتخاب درخت سرو در جشن های میترا سلیقه ای نباشد و تفکری در آن نهفته است که به پژوهش بیشتر نیاز دارد. در شب یلدا جوانان، آرزو های خود را با پارچه های حریر رنگی در هم پیچیده و بر بالای بلند درخت سروی آراسته می آویختند به این امید که میترا آرزو هایشان را براورده سازد .

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Thursday, December 21, 2006

شب يلدا مبارك




بيا اي دل كمي وارونه گرديم

براي هم بيا ديوونه گرديم

ب يلدا شده نزديك اي دوست

براي هم بيا هندونه گرديم




!شب يلدا مبارك

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Sunday, December 17, 2006

!يك فروند سوال جالب

!بعضي وقتا گشت و گذار بي هدف در دنياي وب هم كم بدك نيستا

ياهو هم مثل خيلي از صدها ميليون هزاران ده تا فروم كه تو اين دنيا هست براي خودش يه جايي داره براي سوالات مردم و جوابيه هاي مردم ديگه!...اينجا...

داشتم توش ميگشتم كه به يه سوال جالف انگيزناك آسا برخوردم!...هم سوال رو ميزارم و هم يكي از جوابها رو كه خود سوال كننده اون رو بعنوان بهترين جواب برگزيده...ميدونين كه...تو اين فرومها يكي ميپرسه و بقيه جواب ميدن و در عين حال هر كسي ميتونه به جواباي بقيه ريت يا درجه بده...در عين حال خود سوال كننده ميتونه هروقت خواست تعيين كنه كه آيا جواب مورد نظرش رو گرفته يا نه و در سوال رو تخته كنه...
Question...

Do people who were born blind, see dreams?

I mean, people who were born blind never saw anything, so how can they dream ? They don't differ colors or anything. Do you think they dream at night?


Best Answer-Chosen by asker...

No, they wouldn't. Visual stimulus is necessary for the wiring of the brain centers that process and interpret vision. The way the brain works is to develop, early in life, a huge number of neural synapses (connection points between neurons that are used in cell-to-cell signalling). As you grow and learn, these synapses are pared away to make the brain function efficiently, and that's the central basis of long-term learning. However, if the brain or any part of it fails to get infromation from hard-wired inputs, then that part of the brain will atrophy (at best, fringe areas of a cortical region might be adopted by adjacent cortical regions for different processes). But the take-away message here is that the brain needs visual stimulus in order to devolp the cortical regions that process vision. In the use-it-or-lose-it sense, the brain will not waste energy building and maintaining processes that aren't used. The optical cortex would never know how to function as an optical cortex in a person born blind.

احيانا خداي نكرده زبونم پشت كله ام گوشام تو دهنم و موهام هم كچل اگه جواب رو متوجه نشدين بگين تا براتون ترجمه اش كنم...البته فك كنم بهتره بدين سيروس...كه اخيرا در زمينه ترجمه هم اعلام آمادگي كرده!


!...با كمي گشت و گذار تو اين محل به سوالهاي جالبي برخوردم...شما هم بگردين...بگردين تا بگرديم
*************************
...ايرانيا چه كارا كه نميكنن!...يه نيگاه به اسم اين قسمت از تهران بندازين

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Saturday, December 16, 2006

مياد يا نمياد؟

... تا حالا دقت كردين ببينين چه اسمي به كي مياد يا نمياد؟

با شروع يكي ديگه از كارهاي مهران مديري (سريال باغ مظفر) دوباره اين قضيه قديمي كه تو ذهنم بود زنده شد... قضيه اسامي.
مثلا همين مهران!..ميبينين...اگه اسمش رو از فاميلش جدا كنين، حالا ديگه ديدتون نسبت به طرف عوض ميشه!...البته شايد فقط من اينجوريم...نميدونم...
اكثر آدماي مشهور رو ما با اسم و فاميل صدا ميزنيم..و همونطور هم ميشنويم...براي همين ديگه برامون عادي شده كه بگيم وبشنويم "مهران مديري"...اصلا انگار اسمش همينه...مهران مديري...پشت سر هم...بدون مكث...مهران مديري...حالا اگه بدونيم اسمش مهران هست چي؟...مثلا تو خونه صداش ميزنن "مهران"...زنش وقتي سفره رو پهن كرد داد ميزنه :مهراااااااااااان...بسه ديگه...غذا يخ كرد!...دوستاش بهش ميگن هوي مهران! چطوري يا بهتري؟!...تصورش رو بكنين..حالا آيا اسم مهران بهش مياد؟!...
حالا تصورش رو بكنين كه بچه باشه...مثلا چند ماهه...مامان و باباش ميگن"اين مهران منه...آفرين بابا جون..آفرين مهران جون...مهرااااان..بگو بابا...بگو مامان...آباريك الله مهران"...
....حالا بياين كسان ديگري رو اينجوري تصور كنيم...مثلا...مثلا...آهان...مثلا
...!!!! پرويز پرستويي...آيا "پرويز" بهش مياد؟!...نعععععععع
...جمشيد مشايخي چطور؟..."جمشييييييد"...؟؟؟!!!....نععععععععع
....خسرو شكيبايي...مثلا تو مهمونيا: "خسرو خان"!!!...بعععععععله
"سحر ولدبيگي"...دوست پسرش: "سحر جوووووون...مياي ...."(امر درخواستي توسط وزارت ارشاد سانسور شد!)...بعععععععععععله...
لعيا زنگنه"...تو در و همسايه: "لعيا خانوم"!!...با اون قيافه معصوم و چشاي آيش (آبيه؟!...يا چه رنگيه؟)...نععععععع

...سيامك انصاري..."سيامك"...تو معرفي كردنش:" سيامك ملقب به داش سيا"...نععععععععععع

...پروين اعتصامي..."پروين"...تو فاميل: "پروين خانوم"...بعععععععععله

"نصرالله رادش..."نصرالله"...؟؟؟!!!!...اين بدبخت بيشتر بهش مياد اسم كوچيكش "رادش" باشه تا "نصرالله!!!!

هديه تهراني..."هديه خانوم"...نيدونم!!...كمي تا قسمتي!!...آخه.."هديه" اسم قشنگيه!...حيفه خرج ايشون بشه!!

...شهرام ناظري..."آق شهرام"...بععععععععله

!!..."محمود احمدي نژاد"..."محمود"...راستش...بيشتر بهش "قلي" مياد!!...يا "غلام"

... ايرج طهماسب..."ايرج خان"...نععععععععععع

....خلاصه
منظورم كلا اين بود كه بگم...افراد خاص و مشهور و نامي كه اسمشون سر زبونا هست، معمولا اسم و فاميلشون با هم سر زبوناست!!...كه با اينطور خوندنشون عادت كرديم...ولي هيچوقت دفت نكرديم كه اسم كوچيكشون رو جدا كنيم...كار جالبيه...روي بقيه كسانيكه ميشناسين امتحانش كنين...بد نيست...خنده داره نه؟!...يه چند تا مثال بزنين...5 نمره

البته يه چيز جالبم هست...اساميي كه زياد استفاده ميشن و زياد عامه پسندند از اين جريان مستثناند...خصوصا اسامي مذهبي كه تو مملكت ما زياد كاربرد داره...مثل...محمد...علي...زهرا...ليلا...رضا...فاطمه...اينا معمولا به همه ميان...
حالا يه چيز ديگه...مثل همون قضيه مهران كه مطرح شد...يكسري اسامي رو فرض كنين كه به بچه !!...كوچيك اطلاق بشه...ببينين چي ميشه
...!!!!!"كامبيز"...فرض كن به يه پسر بچه كوشولو موشولو 2 ساله بگيم..."كامبييييييز"
!!!!"چنگيز"...!!!؟؟؟
...."ايرج"
...."اصغر"
...."كبري"
پوراندخت".....؟؟؟؟؟!!!!...البته يحتمل معمولا بهش ميگن "پوري"، نه؟!...حالا اگه قسمت دوم اسمش رو بخوان مخفف كنن چي ميشه؟!!!!!!...
..."مهكامه"

لطفا كسي خودشو باهاش هيييچ مشكلي پيدا نكنه ها...اينا فقط محض يه هويجوري فكر كردن بود...همين...قصد هيچ چيز خاصي هم نبيد...لطفا بر اعصابتون مسلط بكنين...و به كسانيكه اين اسامي نامبرده فوق الذكر رو داشته باشن به قيد قرعه ازشون پيشاپيش عذرخواهي ميشه...

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Monday, December 11, 2006

براي سنين بالاي 18 سال

:جمله كتاب روانپزشكي باليني، تاليف دكتر ميرفرهاد قلعه­بندي

... اقدام به خودكشي در خانم­ها 4 برابر مردان است ولي مردان 3 برابر خودكشي موفق دارند

خب همه ميدونيم كه اين جمله يعني چي؟؟!!!...حالا فمينيست­ها و مسكولارينيست­ها (همون مردسالاران خودمون!) بيان وسط!!...آآآآآه..آ...آآآآآآه...آ..حالا برعكس!!...
خب...تموم شد؟!...همتون خالي شدين؟!..همديگر رو شستين؟...چلوندين؟..پهن كردين رو شوفاژ كه خشك شه؟!...خب...باريك الله...حالا يه دو دقيقه ساكت بشينين بزارين من حرفمو بزنم!..آفريين بچه­هاي خوب و نازنين...از پله­ها نخورين زمين!!...

!... و اما ادامه مطلب
:... يكي از اتندهاي بقول سورنا, "نازنين" روانپزشكي در يكي از بيمارستانهاي نازنين تر ميگفت
از نظر جامعه شناختي (حالااااا...يه چيزي تو همه مايه­ها!)...اين جمله اشكال داره...

خودكشي خودش يك عدم موفقيت در زندگيه!...و نميشه و نبايد نتيجه­اش رو به "موفق" و "ناموفق" تقسيم­بندي كرد...استفاده از اين عبارت خودش ميتونه اثر سوء اجتماعي داشته باشه...چرا كه اگه به كسي كه اقدام به خودكشي كرده، ولي نمرده، بگيم ناموفق، اونوقت چي ميشه؟؟!!...فكر نميكنين يك در هزار، امكان داشته باشه كه طرف از اختصاص اين لقب به خودش احساس سرخوردگي بكنه؟؟!!...و اونوقت براي اينكه ثابت كنه كه:

نخيرم..هيچم اينطور نيست...خيليمم موفقم..حالا ميرم يه چاقوي چند متري رو يك راست ميكنم توي دهليز راست قلبم، يك كم اونورترش، تا پمپاژشش از كار بيافته و بعدشمم ميكنمش توي بطن چپ قلبم تا خون قلبم خالي شه و بعدشمم ميگردم و طحالمو پيدا ميكنم و (حالا البته اگه بتونه پيداش كنه!) يه چاقوي ناز هم ميكنم توي اون تا ذخيره خوني بدنمم هم تموم شه و بعدشمم سرمو ميزارم لاي تريلي (؟؟؟!!!) تا مخم خورد خاك شير شه و بعدشمم يه چندتا قرص ميخورم (!!!) تا بالاخره بميرم!!...

!!!...تا چشاي همتونم قلپي در بياد


...از طرفي هم

فكر نميكنين كه اون كسي كه اقدام به خودكشي كرده و بعدشمم مرده، وقتي بهش بگين موفق­آميز بوده، اونوقت براش بدآموزي داره و باورش ميشه و ميره دست به كاراي بد بد ديگه هم ميزنه؟؟!!...
... اونوقت خر بيار باقالي رو سوا كن..جدا كن..به شرط چاقو..بخور و ببر

اتند نازنين ميگفت:...امروزه، ديگه رسم نيست كه براي خودكشي از اصطلاحات "موفق" و "ناموفق" استفاده كنن...
گفتيم:آقاي دكتر..خب پس چي بگيم؟...بگيم مرد..نمرد..؟؟!!...يا اينكه بگيم: خودكشي كرد/كرد...خودكشي كرد/نكرد...؟؟!!
: گفت: نه عزيزان من...امروزه اينجوري طبقه بندي ميكنن...ميگن

فكر خودكشي...............suicidal idea
اقدام به خودكش.............suicidal attempt
خودكشي...............suicide

... يعني چي؟
يعني اينكه:..كسي ممكنه افكارخودكشي داشته باشه، ولي اقدام نكنه...(مثل من!!)...كسي ممكنه اقدام به خودكشي هم بكنه، ولي نميره!اين فرد همچنان در مرحله "اقدام به خودكشي" باقي ميمونه، تا اينكه بالاخره روزي روزگاري اقدامش موف..نه ببخشيد...اقدامش نتيجه بخش باشه و دار فاني رو به ملكوت اعلي پيوند بزنه! و رحمه الله مع الجميعا...در اينصورت هست كه ديگه رفته توي فاز 3، يعني همون "خودكشي"...يعني خودش رو كشونده!

پس ازين به بعد حواسمون باشه نگيم "طرف تاحالا چند بار هم خودكشي ناموفق داشته"!!..چه بسا كه همين حرف باعث بشه كه دفعه بعدي موفق بشه!!..اونوقت ميتونيم قتل نفس رو هم به رزومه خودمون اضافه كنيم!!

خداوكيلي براي خودم بحث جالبي بود...ببين..حتي خودكشي هم آداب و رسومي داره!...از طرفي علوم مختلفه تا كجاها كه پيش نرفته و تا كجاها كه بحث نكرده!!!...

...!حالا هي بشين اونترنت بكن...بدبخت...برو بيل بزن

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Sunday, December 10, 2006

...آن سفر كرده

...ديروز
با محمد تو سلف بوديم و داشتيم يك پرس ناهار كارمندي بخور و نمير ميخورديم!...موبايل تو جيبم بود..نيدونم چي شد كه تصميم گرفتم وسط تناول كردن يه نگاهي بهش بندازم...احساس كردم كه يه ارتباطي داره بين من و علي مقيمي برقرار ميشه!!..فكر كردم كه شايد تو جيبم همينطوري برحسب الكي شماره علي كليك شده و الان داره اون رو ميگيره...به محض وصل شدن قطع كردم...بعدش ديدم حالا علي داره بهم زنگ ميزنه!!..گفتم واويلا..حالا حتما پدرشه..مادرشه..برادرشه..زن پسرخاله دخترعموشه..بالاخره يكي هست كه موقع نبودن علي در ايران موبايلش دست اون بوده...و حالا هم كه من زنگ زدم و قطع كردم ميخوات بگه كه هوي يارو كجا كجا..دوست دارم..نه ببخشيد..قاطي شد...منظورم اين بود كه بگن چرا مزاحم ميشي...تو اين گير و دار بودم كه جواب بدم يا نه...يا اينكه بگم الووووووو...قطع و وصل ميشه...انتن نوده...بنزينش تموم شده...يا اينكه اهاااااام..مشترك مورد نظر دست به آب ميباشد.لطفا مجدد نكنيد!...خلاصه...جواب دادم..يه صدايي شبيه علي بود..فك كردم داداششه..سلام و تعارف و ...حالا من مونده بودم خودمو بزنم به كوچه چپش يا يه جاي ديگه چپش يا اينكه!..نخير..سلام و تعارفها و حرفها مال خود علي بود!!..ااا..ببم جان من علي هستم..مقيمي...ااا..علي جان تويي؟؟..تو مگه الان استراليا نيستي؟ پيش حاج خانوم نيكول و كانگوروهاش...مگه موبايلت پيش خونوادت نيست؟...چرا.من كه الان اونجام.نه گوشيم پيش خودمه الانم از طريق رومينگ بهت زنگ زدم..چيچينگ؟؟؟!!...رومينگ بابا جان.رومينگ...آهان.خب علي جان بفرماييد...پدرام جان يه زحمت.آقا يه رفيقي دارم به يه مشكلي توي پاپان نامه اش برخورده از من كمك خواسته منم تو رو معرفي كردم.امروز مياد پيش تو.هرجور خودت صلاح ميدوني كارش رو راه بنداز ديگه...آقا علي جان اين چه حرفيه. شما جون بخواه. حتما..پدرام جان تو الان كجايي؟محل كارت كجاست؟كي ميري؟...آقا من الان سلفم.دفترم تو حوزه رياست دانشگاه طبقه 6.اونجا اسم منو بگي همه راهنماييت ميكنن!!(آخه اونجا از همون روز اول منو كامل شناختن! تا حتي رنگ پا و شماره شورتم رو هم درآوردن!!).تا 20 دقيقه ديگه اونجام...باشه پدرام جان.من بهش ميگم بيات دفترت.خودمم بعدا بهت دوباره زنگ ميزنم.فعلا...ناهارم تموم شد...محمد گفت كه ببين طرف چه آدم مهميه پيش علي كه اون بدبخت از اون سر دنيا زنگ زده كه تو پايان نامه اش رو راه بندازي!!..پس حسابي بايد سنگ تموم بزاري!!...منم در همين اضطراب!!...با محمد آروم آروم ميريم سمت دفتر...آسانسور...طبقه 6...در باز ميشه...ميام بيرون...تو محوطه طبقه يكي رو ميبينم نشسته روي صندلي...همون حالت كز كرده و مظلومانه آشنا!

!!!!!!...خود علي بود

!!!...آخ قلبم

خلاصه ميريم تو دفترم و توي اين 1 ساعت از هر دري ميگيم!...ازونجاييكه علي مدتي از خبرسازترين كشور دنيا دور بوده وظيفه دوستي و ملي مذهبي سياسي ورزشي تجاري نجاري بنايي اتمي من ايجاب ميكرد كه بصورت خنگ آموزي و خيلي سريع الوار اطلاعات رو برايش داونلود كنم...نه ببخشيد...با توجه به قد علي بايد اونا رو آپ لود ميكردم!!...خلاصه...از جون مرغ...تا ماجراي زهره (!!)...تا شير آدميزاد...

علي جان خان...استاد معظم...خيلي خيلي خوشحالم كردي...خداييش نميدوني كه يكي از بهترين سوپريزها بود...حتي از پيتزا هم بهتر بود!!!...ولي خداوكيلي اونجا حسابي بهت ساخته ها...حسابي رو اومدي...سفيد مفيد و ترگل ورگل شديا...معلومه كه نيكولهاش حسابي بهت حال دادنا!!!......كي ميشه كه منم يه روز نامه بدم بگم با يكمي ديگه ام...نه ببخشيد..يعني اينكه كي ميشه منم يه روز سوپريزي بيام پيشت در بزنم نيكول با لباس خواب بياد در رو باز كنه و منم بگم اواي شرمنده مثل اينكه طبق رو عوضي اومدم.ولي تو با پيژامه بياي دم در و بگي نه درسته پدرام جان.درست اومدي!!!
××××××××××××××××××××××××
تاحالا شده از اين سوپريزا داشته باشين؟
تو مايه هاي تولد و سالگرد عروسي و ازينا نه...چون اينا حول و حوششون كه ميرسي، خودت در انتظار سوپريزش هستي!...نه...ازونا كه حتي يك در چند درصد هم به ذهنت خطور/ختور نميكنه!

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Thursday, December 07, 2006

يك پست بي دليل

سلام
ديدي ستاره جان...هي ميگم قراره يه چيزايي رو من اينجا تمرين كنم...حالا باز بگو چجوري؟
!!!خب اينجوري ديگه
...!!!اينم تمرين عجولانه گي نبودن..است
...خلاصه
...از تموم كسانيكه اين پست رو خوندن شرمنده ام
!...ديگه تكرار نميشه
!...قول ميدم
!البته سعي ميكنم

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Monday, December 04, 2006

1st Mission: Mission Impossible Mi Ti Komon!

فعلا بلد نيستم كه چه جوري يه آهنگ رو ول ميدن روي صحنه وبلاگ!...همينقدرم كه اين پستا رو دارم با جون كندن ول ميدم خودش خيليه!...يك فروند آهنگ ديراراااا ديراراااا داران از فيلم بالاتر از خطر (همون ماموريت غير ممكن امروزيها) رو بردارين و همراه با خوندن متن، خودتون ولش بدين روي صفحه...آخراش هم يه كاري بكنين كه با آهنگ كارتون مامور مخصوص حاكم بزرگ مي تي كومون (كه خودمم نميدونم آهنگش تو چه مايه هاييه) ختم بشه...پيشاپيش از همكاريتان مبذول ميدارم...است...و من الله توفيق...
...ديروز
از حدوداي ساعت 2، مثل هر كارمند نمونه ديگه، محل كارم و دانشگاه رو دودر كردم بقصد يه چند فروند يل للي تل للي...رفتم تا به يكسري امورات مورد علاقه ام كه همانا امورات تحقيقاتي است، بپردازم...البته نه ازون امورات تحقيقاتي مورد نظر كارمند جماعت ها...نه...ازون يكي ديگه هاش!...چي؟...نه...از اون امورات تحقيقاتي جوان پسندانه هم نه!...بابا جان...به پير...به پيغمبر...واقعا تحقيقاتي بود!!!...بگذريم...
ساعت حدوداي 3:30 منشي رئيس زمگ زد كه قاي دكرت كجايييييييي؟؟!!...آقاي دكتر (اصل كاريه) دنبالت ميگرده باهات كار داره!!...منم با خونسردي تمام گفتم كه بهش بگو وزراتخونه هستم..كار داشتم...دارم ميام!!!...خلاصه...ساعت حدوداي 4 برگشتم...بماند كه ساعت 4 هنگام رفتنه و نه برگشتن!!...جناب رئيس طبق معمول اندر جلسات مهم بودند...تو اتاقم منتظر شدم..از بخت بدم آقاي دكتر استراتژيكيان (همون دكتر ايگرگ در پست قبلي) هم اومده بود...سلام...تعارف...چه خبرها...و ازينا...
دY: دچتر جان...ما داريم برنامه هاي استراتژيچ رو...ميكنيم...ميدوني؟...اين خيلي مهمه...هر سازمان بايد استراتژيكه...
من: آقاي دكتر...چكار مكينين حالا؟...
دY: به بينيد...استراتژيك خيلي موهومه...اگر نباشه چه...خب نميشه ديجه...بايد باشه...به بينيد...يك سازمان بايد 4چوب داشته باشه ديجه..نه؟...اچه نداشته باشه كه...خب...حالا اين از كجاست؟...از برنامه 4 ساله ملي...حالا...برنامه ملي...اصل همه اينا مقام عظماي ولايته!!!!!!...مقام معظم رهبري...آره...اون برنامه چشم انداز 20 ساله هست ا...آره...بعدش ميان ميشه برنامه 4 ساله...بعدش ميان ميكننش (!)...ميشه ساليانه كه چيه؟...همون برنامه ساليانه هستش...بعد برطبق اون هر چند وقت ميان استراتژيك ميشه...حالا...ما اومديم ميگه كه هر معاونتي بايد يه برنامه استراتژيك باشه...
آقاي دكتر يعني تاحالا ما اصلا همچين چيزي نداشتيم؟؟!!
سرش رو بطور خيلي غليظي بالا ميبره و بطور غليظتر ميگه..نووووووچ (البته با لهجه آذري!!)...
به بينيد...من الان 8-7 ماهه كه اينجام...خيلي كارا كردم...هيچيييي نبودا...آره...حالا بحمدالله ديجه يه برنامه استراتژيكه و ديجه قراره اينجوري...

دقيقه به دقيهق به روح پرفتوح نسل اندر نسل جناب آقاي رئيس يه چيزايي ميفرستادم كه من و با اين آقاي استراتژيك تنها گذاشته!!...
آقا..جاتون خالي...در ادامه مباحث...به بخث شيرين كارمند جماعت پرداختيم...
ظرف ايكي ثانويه شورت جناب كوفي عنان هم در پيشگاه بنده خشتك شد!...باورتون نيشه اگه بگم تك تك شما دوستان عزيز و خوانندگان گرامي وبلاگ رو هم زير آبتون رو زد!!...خلاصه...ازآنجا كه من نيز چون هر انسان گنه كار ديگري، براحتي در معرض زيرآبزني ايشون ميتونستم قرار بگيرم، ناچار به تاييد تمامي فرمايشاتشون بودم...همه خوبها (كه البته فقط در دو نفر خلاصه ميشدن: خود آقاي دكتر استراتژيك و جناب آقاي رئيس!) هم نظر تاييدي من و نمره بيست (كلاس رو نميخوام...) اينجانب رو دريافت و بقيه افراد عالم هم كه بد بودن به اشد مجازات من گرفتار آمدندي!...
خلاصه...
بيلخره ساعت 5:30 جناب آقاي رئيس يادشون اومد كه ميشه يه جلسه رو همونطور كه شروع كرده خاتمه هم بده!!...فراخوانده شدم...رفتم تو...سلام و احوال و به به و چه چه و به اين ورش و به اون ورش و چه خبرا و كجايي و چه ميكني و از خانوم بچه ها چه خبر و كوچولو بزرگ شده يا نه و آقازاده دكتر شدن يا نه و بالاخره انتخابات به كي راي ميدين و و و ...زنگ تلفن...آقاي دكتر...جناب رئيس تو دفترشون منتظرتونن!...لطفا تشريف بيارين...آقاي استراتژيك همچنان ادامه دارد...ازش عذر ميخوام و ميرم تو دفتر رئيس...ميشنم روبروش...ميگه كه با معاونت آموزشي و اذنابش جلسه داشته و قراره يه سري از بيمارستانهاي تابعه رو از نظر آموزشي ارزيابي كنن...قراره من برم و به بيمارستانهاي رسول اكرم، فيروزگر، اكبرآبادي و علي اصغر سر بزنم و چك ليستهايي رو در مورد روند آموزش در اونها، برگزاري جلسات مورنينگ، راند و غيره پر كنم...و خلاصه نظارت و ارزشيابي امورات آموزشي بيمارستانها...البته شما نير.ي معوانت آموزشي نيستينا...شما تمومي گزارشات رو به خود بمده ميدين!...بيا...يه كاره...بيكاره ..همه كاره...هيچ كاره...شدم مامور مخصوص خاكم بزرگ..مي تي كومون!!!...جاسوس رئيس..دي ري ري رينننننن....حالا تازشم...بعدش ميرين پيش معون پژوهشي دانشگاه...با ايشون هم هماهنگي شده...قراره برين و مشكلات سيستم پژوهشي دانشگاه رو در بيارين...ببين دكتر جان...كلا ميخوام بياي بگي كه اين محققين و پژوهشگرها كه هي ميان و ميگن ما مشكل داريم و ما ال داريم و شكايت ميكنن...مشكلشون چيه!!!!!!!...؟؟؟!!!!...
به رئيس ميگم: آقاي دكتر...پس من اصولا با تحول اداري و اين چيزا سر و كاري ندارم كه؟؟...آخه...تو اين چند روز نشستم يه چندتا كتاب و مقاله و مطلب در موردش خوندم...ديدم بايد كل اين 2 سال طرحم رو بايد بزارم فقط براي خوندن و كسب اطلاعات بيشتر در مورد اداره...حالا تحولش بماند...
رئيس خنده اي ميكنه و ميگه: نه بابا...نگران نباش...نه..اين كار شما نيست كه...خب معلومه...شما تجربتون در اين حد نيست كه...نه...اونجا فقط حكم يه محيط كار رو براي شما داره...شما فقط با اونا هم اتاقين...همين...
منم نفس راحتي ميكشم كه خدا رو شكر خداقل اقلش ارتباط كاري با دكتران ايكس و ايگرگ ندارم...
...ساعت 6 از دفتر رئيس ميام بيرون...نصف شبي يك فروند كامپيوتر هم بهم دادن

...امروز
رفتم دفتر "توسعه مطالعات و آموزش" وابسته به معاونت آموزشي...تازه گندش دراومده كه اصلا همچين چك ليستايي موجوديت خارجي ندارن!!...اصلا بعد از شونصد سال آموزش پزشكي در ايران، هنوز محض رضاي خدا يك دونه/ عدد/ برگ تخته/ هرچي برنامه مدون براي اداره مرونينگ و راند و ديگر كوفت و زهرمارهاي بيمارستاني وجود نداره...خلاصه...كل كل امروزم هم به پيگيري گرفتن خط اينترنت براي اتاقم گذشت...تا لااقل با سرچ يه خاكي تو سرم بريزم و curriculum هاي كشورهاي ديگه رو سرچ كنم و مانند ساير ابعاد زندگيمون، يه كپي برداري از برنامه هاي آموزشي اونور آبي بكنم...
حالا من موندم كه بر فرض محال هم بالاخره كار پيش رفت و چك ليستا تهيه شد، حالا يه لنگه پا كل شهر رو بگردم و ازين بيمارستان به اون بيمارستان برم بگم چند منه؟؟!!...بمحض اينكه بفهمن من مامور مخصوص حاكم بزرگم، خودم و زنبه ام رو يكي ميكنن و ميچپوننمون تو اونجاي برادر كايكو!!!!...

... حلالم كنيد

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com