Me & Bahar

من و بهار...در دل بهار...گفتيم از بهار...چه خوش گذشت...چه خوش گذشت

My Photo
Name: pedram
Location: Tehran, Iran

Tuesday, November 28, 2006

روز اول طرح


!و بالاخره رسما طرحم شروع شد


!ور دل رئيس دانشگاه

!!"دفتر "تحول اداري



!!!نمنه؟؟؟


ساعت 8 صبح خودمو به منشي رئيس معرفي كردم...منو به اتاقم راهنمايي كرد...در اتاق بسته بود...قبلش در به در دنبال كليد در اتاق ميگشت!...ظاهرا خيلي ازين اتاق و پست اداري استفاده ميشه!!...
در رو باز كرد...3 تا ميز خالي...ميز و صندليهاي خالي رو به من و منو به اونها معرفي كرد!...آقاي دكتر ايكس (اومر تحول اداري) هستن..دكتر ايگرگ (امور برنامه ريزي استراتژيك)..و دكتر زد (امور فرهنگي)!!...پرسيدم: خب...اينجا كه ميز و صندليهاش مشغوله!!...پس من بايد تو قفسه بشينم؟..يا تو زونكن ها؟!...گفت: راستشو بخواين اينا زياد نميان!!..شايد يكي دو روز درميوني..بعدالظهري..عصري..چيزي خودشونو نشون بدن و برن!!..مثلا خودم آقاي دكتر زد رو اصلا نديدم!!!
تا ساعت 10 زرت و زرت چايي برام آوردن!...قبلش به نادر اس ام اس زدم كه آقا من دقيقا نميدونم اينجا بايد چه غلطي بكنم!!...نادر جواب داد: از 10 به بعد مرتب برو دستشويي!! بعدشم همينطوري ادامه بده، خوبه!!
از منشي پرسيدم جريان ناهار چه جوركياست؟!...گفت: ساعت 12 وقت ناهار خواهران و ساعت 1 برادران!!!...جل الخالق!...حالا من كدومشونم؟!...ميگه: از ساعت 1 هست تا...حدوداي 2،2 و ربع...عجب مملكتيه ها!!...يه كارمند ميتونه از حدوداي ساعت 1 براي حدود 1 ساعت و نيم جيم بزنه بره هر جا خواست!...چون نمازشم قطعا آنقدر مهم و وقتگير هست كه بتونه بهانه اي براي عدم حضورش باشه!...تا خود ساعت 3:30 بيكار بيكار!!...اتاق لامصب، حتي كامپيوترم نداشت كه باهاش ورق بازي كنم!!...بقل پريز تلفن، يه پريز ديگه بود كه ظاهرا از توش اينترنت در ميومد!...يه سيم تلفن هم ازش زده بود بيرون...ادامه اش رو گرفتم ببينم آيا اونور سيم، به اينترنتي اونترنتي چتي وبلاگي چيزي ميرسم يا نه؟!...تا اينكه رسيدم به اون يكي سر سيم!!!...اينم از شانس ما!...حالا كه قيفش هست، قيرش نيست!...روي ميز و توي زونكن ها هم همش كاغذها و نامه هاي مهم مهم!..از دفتر رياست جمهوري و سازمان برنامه و بودجه و دفتر كار كوفي عنان خدابيامرز و رياست محترم سياره مشتري!...جرات نكردم حتي نزديكشون برم...روي در و دويرا بفاصله هر 10 سانت اعلاميه زدن كه بر طبق دستور هيات دولت ساعت رسمي ادارات دولتي از 8 صبح تا 4 بعد الظهره!!!...حالا كه ما بعد از عمري شديم كارمند، آسمون جلوي پامون تپيد!!!...تاحالاش كه ساعت كار تا 3:30 بود...3 همه به شوق رسيدن به سرويس، دم دستگاه كارت زني صف ميبستن...از 2:30 هم كه كارها تعطيل ميشد!..اگه يادتون باشه تا همون 2:30 هم وقت ناهار و نماز و جيم فنگاسيون بود!!...حالا نگو اين تحول ساعات اداري از شنبه خواهد بود!...و من امروز سرويس رو از دست دادم!!...ديدي خواهر چي شد؟؟؟!!!...ساعت 3:40 از اتاق اومدم بزنم بيرون كه جناب مستتام آقاي دكتر ايكس تشريفشون رو فرما شدن!...ميگم: سلام..خداحافظ!...ميگه: اوي خانوم كجا كجا؟!!...تازه اومديم با هم آشنا بشيم!...خلاصه... نه كه تا حالاش خيلي كار كردم، حالا بايد مي شنستم آقاي دكتر رو با خودم آشنا ميكردم!...يه چيزايم از تحول اداري گفت كه راستشو بخواين من نه سطح فهمشو داشتم، نه انرژيشو، نه حس و حالشو، نه علاقشو و نه هيچ چيز ديگشو!!...نيم ساعت اون گفت و من گفتم و...آخرشم ساعت 4:15 بود كه بالاخره فهميدم (يعني فهميده شدم!) كه تحول اداري چيز خوبيه!!!...البته بشرطيكه نخوام ادامه تحصيل بدم و رزيدنت بشم!!...ساعت حركت سري دوم سرويسها 5:30 بود!!...تا اين موقع من رسيده ببودم خونه ديگه!...وسط راه، يه شيريني براي شروع اين غول طرحي هم گرفتم...خونه همه خواب بودن!...بالاخره خونه شيرازيهاست ديگه!...اعت 7:30 از اتاقم اومدم بيرون...همه جلوي تلويزيون دارن دولوپ دولوپ شيريني رو ميخورن!...خب، پدارم جان، چه خبر؟...كار طرحت بالاخره درست شد يا نه؟!...؟؟؟؟!!!!!...
حالا اگه فكر ميكنين كه در دوره رياست جمهوري جناب آقاي دكتر،چه ها خواهد شد، صب كنين ببينين من با تحول اداري چه خواهم كرد!!!...
فقط اگه فردا اومدن دم در خونه تون و گفتن بايد بلند شين، از اينجا قراره يه كوه رد بشه!...و يا توي يادگار امام، پيست پاتيناژسواري راه انداختن، تعجب نكنين!...آخه، اينجوري كه من تو زونكنها ديدم، تحولات اداري توي دانشگاه ما، فقط محدود به دانشگاه نميشه!!...

!...مثل ساير چيزهاي اين مملكت

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Tuesday, November 21, 2006

!تبليغات غير انتخاباتي

تا بحال چند بار شده كه از يه تبليغ بازرگاني خوشتون بياد؟...من نميدونم چرا تو اين مملكت كسي نميخواد بفهمه كه تبليغات هم براي خودش علميه!..خصوصا اينكه بايد رگه هايي از روانشناسي هم درش قاطي شه...



!...خداييش...اين چه نوع تبليغيه؟!..."دوست من سلام"...!!!؟؟

اصلا حالا حال كردن باهاش پيشكش...نخواستيم!...ميزنيم ماهواره با يه چيز ديگه حال ميكنيم!...ولي...اين اصلا چيه؟..تبليغ دوسته؟!..يا سلام؟!!...شايدم تبليغ "من"!!!!...طرف ميخواد خودشو بفروشه يا دوستشو؟؟!!... آخه اين چه ربطي ميتونه به محصولات خوراكي كارخونه بهروز داشته باشه؟!!...خداييش اينا اين چيزا رو از كجاشون در ميارن؟!...

جديدا تبليغات شركت يك و يك هم به همين ترتيب تستيكولار شده!!... ميگه: ميتوني يه سوزن رو توي اين انبار كاه گم كني؟..آره...بيا..گم شد..خب، حالا بگرد و پيداش كن!..شوخي ميكني؟..نه جدي ميگم..مگه ميشه؟..آره..سختتنتتتته..ولي
!!!!!!!...ممكنه!!!...يك و يك

خداييش يك و يك يكي از بهترين شركت هاي محصولات غذايي بود..حتي ما تو قطر هم كه بوديم بازم بعضي محصولات صادراتيش قابل خريد بود!...ولي...من يكي با اين تبليغات مزخرفش ديگه عمرا اگه برم طرفش!!...حالا من بعنوان يه مشتري و اون بعنوان فروشنده..كي ضرر كرده؟؟!!...

همون بهروز..ميگه: باباي من ميگه منو به اندازه تموم گلاي دنيا دوست داره..كي ميتونه بگه كه چندتا گل توي دنيا

!!!!!!... هست؟!...بهروز

!!! نمنه؟؟؟

!!...حالا تبليغات محصولات بهداشتي-آرايشي

!!!...يه كرم واقعي..جنس خارجيشو ميخواي چيكار؟...كرم گلپسند

...!!!يا: كفش ميارزه به شاموي خارجي؟؟؟!!...شامپو گلپسند

آخه نه..خداوكيلي..كدوم آدم عاقلي مياد داد ميزنه ميگه: من خوبم..جنس خارجي پيفه!!!...اونم توي مملكت ما..كه حتي كيسه سطل آشغالمونم بايد خارجي باشه...نه..توروخدا...كي جرات ميكنه كيسه آشغالش رو ايراني انتخاب كنه كه هروقت "ساعت 9شب...آشغالا يادتون نره" اومد دم در، وقتي خواست آشغالا رو تحويلشون بده پاره شه و بشه "ساعت 9 شب..خاك تو گورت با اين آشغال آوردنت!"... جالبيش اينه كه حتي ما دكترا هم اگه بخوايم استامينوفن براي سردرد كسي تجويز كنيم ميگيم اگه ايرونيشو داري دو تا بخور!!!...

من موندم كدوم عاقلي پشت اين تبليغاته؟؟!!!...آخه...خداييش....يعني تبليغ كردن اينقدر راحته؟!...آآآآآي مردم..من خوبم..اونجاي جنس ديگرون!!!...

!!!!!يه جوك بود..ميگفت: يارو قرار بود نوشابه كوكاكولا روتبليغ كنه..مياد ميگه: پپسي ميخوري؟؟؟..گه ميخوري!..كوكا بخور

يه تبليغ قشنگي بود يكي از اين آبگرمكنا (نميدونم..شايد ايرانشرق بود) داشت..توي يكي از طبقات ساختموني داشتن آبگرمكن رو نصب ميكردن كه از پنجره ميافته پايين..يارو از اون بالا داد ميزنه و به رهگذرا هشدار ميده:مواظب باشين..همه با جيغ و داد درميرن!..بعدش سريع ميگه ايرانشرقه!!..بعد همه دوباره با عجله برميگردن تا آبگرمكن رو كه داره سقوط ميكنه بگيرن!!!...

يا يكي ديگه كه مربوط به كاشي بود (فكر كنم كاشي عقيق)...يارو از ارتفاع شونصد متري آچار فرانسه از دستش در ميره و سقوط آزاد ميكنه به سمت پايين...روي زمين ميافته روش كاشي مورد نظر...آچاره خورد ميشه!!
تبليغاي چسب رازي هم يه موقعهايي خيلي قشنگ شدن...

نميدونم..چرا اينقدر اينا ساده لوحن!!..يا شايدم ساده لوحا اينان!!!....فك ميكنن بايد حتما زبانا بگن ما خوبيم تا ملت بخرنشون!!...دريغ از يك جو يه چيزايي!!...

اصولا بنظر من تبليغ بايد بيننده رو به خودش جذب كنه...حالا باي نحو كان!!
خب خيلي ها هستن كه از دو ركن مهم جاذبه دار (!) يعني زن و كودك استفاده ميكنن!...حالا با خوب و بدش كاري ندارم..ولي بهرحال يكي مثل من..خب..خداوكيلي جذبشون ميشم!!!...
...بعدشه كه پيام تبليغاتي مياد كمك

وارد اين قضيه استفاده ابزاري و كالايي و ازين چيزاش نميشم...بيشتر ميخوام بگم كه تبليغات بايد جاذبه داشته باشه..و اين وسط خلاقيت و ابتكار خيلي نقش مهمي رو بازي ميكنه...

!!...من شديدا طرفدار خلاقيت هستم
...ولي
ترجيح ميدم بحث خلاقيت رو الان ادامه ندم..آخه..راستش..به مثالاي بالا كه نگاه ميكنم مي بينم خداييش اينا خوب خلاق بودنا!!!!..از خلاقيت من يكي رو كه چيزپيج كردن!!..خلاقيت بماند براي پست بعد

همگي تبليغات اجناس خارجي توي ماهواره رو ديديم...تبليغ پپسي رو ديدين كه از بازيكنان مطرح فوتبال استفاده ميكنه؟!...با وجوديكه هركدوم ازين چهره ها خودش ميتونه صدها برابر موثرتر از چهره هاي مطرح سينما و ورزش ايران كه روي بيلبورد تبليغاتي وجب به وجب سطح شهر رفته، باشه..اما باز توي تبليغاتشون فقط به اين عنصر معروفيت بسنده نميكنن...باز يه رگه هايي از طنزي...چيزي..ميخي..پيچي..سيخي..توش هست!!!...

يكي از تبليغات خيلي قديمي پپسي...يه يارويي با ماشينش مياد لب ساحل..خودشو جر ميده..كسي ازش نوشابه نميخره...برميگرده توي ماشينش..صداي بلندگوش رو تا ته روشن ميكنه..يه نوشابه ميگيره جلوي ميكروفون و درش رو با درباز كن باز ميكنه!!...تتتتتتغ...صداي باز شدن در نوشابه تا كجاي ساحل ميپيچه...دو تا يخ ميندازه تو ليوان..صدا ميپيچه...نوشابه رو آروم آروم ميريزه توي ليوان..با همون صداي معروف ريختن مايع گازدار توي يه ليوان!...صدا ميپيچه..در حين همين كارها يواش يواش و يكي يكي ملت ساحل نشين توجهشون به صدا و محل انتشارش جلب ميشه...ليوانو ميبره به سمت دهنش و مينوشه...صداي وسوسه انگيز ناك قلب قلب قلب قلب!!!!...ديگه اينجاست كه همه ملت هجوم ميارن به سمت ماشين طرف!!!!.. !!!..

اينم چند نمونه از تبليغات خارجي...مگه اينا چقدر خرج دارن؟؟؟

توجه: بعضي ازين كليپها ممكنه براي بچه هاي زير 18 سال، پيرمردهاي داراي ناراحتي قلبي و يه چيز ديگه اي و اصولا آقايون مشكلدار مشكلزا باشه!..اين افراد لطفا بفرمايند، بعدا ازشون پذيرايي خواهد شد!! ..در ضمن، خانم هاي باردار هم به مانند دفعه قبل، حواسشون به چشماي جنين پسرشون باشه!!...بنده هيچگونه عواقبي رو نميپذيرم


فيليپس

كانن

(!آب جو (.% الكل

ژيلت

!زهرماري

كاغذ كپي


حالا...ما مونديم بيلخره هابيل قابيلو با بيل كشت يا..نه ببخشيد..منظورم اين بود كه حالا ما مونديم بالاخره اين هسته مسلم مون كي آزاد ميشه كه بزنيم توي اونجاي دشمن؟



!!اينم يه استفاده بسيار كاربردي از تبليغات و بيلبورد!!...كه البته فقط ممكن بود به ذهن يك زن برسه




|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Sunday, November 19, 2006

گلناز هم رفت

...بالاخره
خواهرم هم رفت...ساعت 7:01 صبح امروز تو فرودگاه مهرآباد از گلناز و مسعود خداحافظي كردم...نميدونم سلام دوبارمون كي خواهد بود..ولي...ميدونم كه از اين ساعت به بعد هر دقيقه اش برام عمريه ...به پانوشت مراجعه شود

...گلناز براي من
...گلناز براي من
...براي من
...نميدونم
!...چي بگم؟
من و اون...هميشه و همه جا هم اتاق بوديم!..توي هر شهري كه بوديم..توي هر كشوري كه رفتيم..و توي هر خونه اي كه زندگي كرديم...از بدو تولدم تا زمان ازدواجش!!...4 سال پيش خيلي راحت و به بهاي يه شام عروسي اونو ازم گرفتن!...شوك
اون شب نذاشت بفهمم چي شده!...توي اين 4 سال بود كه فهميدم چه كلاهي سرم رفت!!...
يادم نمياد كه توي مكالمه اي، ما حرفامون رو كامل و تموم به هم زده باشيم!!...تلپاتي بين ما بقدري بود كه اصلا جمله اي كامل
نميشد!...حتي شده بود كه حرفي نزده، طرف مقابل جواب ميداد!!...ميشديم مثل خلا!.. كه با خودشون حرف ميزنن !

..گلناز جان
يادت مياد...2 چيز هست از دوران كودكيمون، كه هر وقت بخوام ازت شكايت كنم مثالشونو ميزنم!...يادته؟...يادته وقتي توي شيراز، سرم گول ماليدي و تشويقم كردي كه خمير چندرنگ نوام رو آنقدر قاطي كنم تا آخر سر يه توپي سبزرنگي از توش در بياد!!!..كه ديگه به هيچ دردي نميخورد !!...
يادته...از فيليپين ميگفتم، كه يه روز اتوي روشن رو بي احتياط به دستم سپردي...بدون اينكه ببيني من گاگول چه جوري دارم از
دستت ميگيرمش!!!..(از زير..!!)..

يادته...هنوز از دستم شاكي هستي كه...وقتي آمريكا بوديم...چرا وقتي داشتي خودتو ميكشتي كه با صداي بچه گونه قشنگت شعر بخوني تا مامان ضبطش كنن، من دهنتو صاف كردم و اينقدر با ميكروفون و بلندگو ور رفتم كه تموم اين نوار يادگاري همش اين شده: "ااه...پدرام..نكن!!!...اينقدر...ااا...نكن ديگه...مامااان...ببين!!!...مامااااااان"!!!!...هنوز از حسرت شنيدن صداي
ناز بچه گي خودت منو فحش ميدي !!!

يادته وقتي توي يه نوار ديگه داشتي به بدبختي هر چه تمومتر با يك تعصب خواهرونه خاص...بهم ياد ميدادي كه تو سن چند ماهگي شعر "خرگوش من چه نازه..گوشاش چقدر درازه" رو حفظ كنم!!!...وقتي به اين قسمتش ميرسيدي كه "ميپره مثل آهو..ميخوره برگ كاهو"...اونوقت منم عين اين گاگولاي محض...بر و بر نگات ميكردم و آخرش خودمو جرميدادم و ميگفتم: "كااااهوووووو"!!!...چهره ات خيلي ديدني بود!!...البته الان فقط صدات مونده كه هي داري بد و بيراه نثار من چس مثقال بچه ميكني!!!





يادته...توي فيليپين...توي عالم كودكيمون...با آرش و ايمان...دو تا از بچه هاي همكاراي بابا...گروهي رو تشكيل ميداديم موسوم به انجمن كشف و جلوگيري از مفاسد اجتماعي!!!...توي جلسات و مهمانيهاي خودموني، خودمون رو مامور ميكرديم كه بريم و بدحجابي ها رو توي اين جلسه كشف و ضبط كنيم!!!..حالا توي مهمونيهايي كه شركت كننده هاش همين 3-4 خونواده
خودمون بودن!!!...پدر و مادرا و خواهر برادراي خودمون !!!

يادته كه توي اون مدرسه بين المللي...از مدير مدرسه...كه خودش يه كشيكش اسپانيايي بود...اجازه كتبي گرفتيم كه توي كلاسهاي ديني مدرسه شركت نكنيم؟!...و توي مراسم مذهبيشون هم...چون ما بچه مسلمونيم!..يادته چقدر به اين افتخار ميكردي و خوشحال بودي؟...برات انگار مشتي بوده به دهن پدر صاحب بچه!!..چقدر عذاب ميكشيدي كه مجبور بودي توي
مدرسه بي حجاب باشي!...تو سن 10-9 سالگي !...

!...جالبه
جالبه كه الانم كه داري ميري آمريكا...هنوزم..اصرار به محجبه بودن داري...هنوزم دلت هم براي دينت ميسوزه و هم
وطنت...هنوزم تصميماتي براي برگشتن داري!!...برام جالبه كه داري ميري تا برگردي !!...
!...خاك بر سر اين مملكت كه گل نازي مثل تو رو نشناخت..و نميشناسه و نميخواد بشناسه

..تابحال به سايت ايران اهدا سر زديد؟...سايت واحد فراهم آوري اعضاي پيوندي وابسته به بيمارستان مسيح دانشوري لوگوي بالاي صفحه اش رو ديدين؟...آره...اون دختر خوشگله، خودشه!...گلناز منه!...اصلا سازنده سايت مسعود و گلناز
هستن!...مسوولين واحد فراهم آوري اعضا...و چقدر براش زحمت كشيدن...حتي كارت عضويتها هم كار خودشون بود ...




!...گلناز و مسعود پزشكاني بودند كه اين مملكت خراب شده هر روز اونها رو به موندن منصرف تر و به رفتن مصمم تر كرد

چي بگم؟
چه كلمه اي و چه عبارتي ميتوني نهايت تاسف خودم رو نسبت به اين مملكت...(اينجا يك عدد فحش بود كه فيلتر شد!) و
نسبت به مردمان بي فكرش ابراز كنه...كه باعث شدن دو پزشك ديگر از اين خاك جدا بشن !...

!!!!!...فرار مغزها؟؟؟
...نه
!!!!فرار دلها

:...فقط ميتونم بگم
!!!...اي ايران...متاسفم برات

: درآخر
!گلناز جان...من اگه "بودن"م رو مديون خدام هستم..."موندن"م رو مديون توام... و تو خودت خوب ميدونه كه چي ميگم
مسعود جان...گلنازم رو به تو سپردم...هيچ وقت بخاطر اين كلاهي كه سرم گذاشتي و ازم گرفتيش نميبخشمت...ولي...ازش
بيشتر از چشمات مواظبت كن...شايد با اين كارت كمي از بار اين احساسم نسبت بهت كم شد !...
!...راستي...به همون مقدار هم مواظب خودت باش...كه اگه نباشي...از پس مواظبت از گلنازمم بر نخواهي اومد

:گلناز و مسعود عزيزم
!...هميشه و همه جا...و مثل هميشه و هرجا...خوش و خندون...اميدوار و مصمم... موفق و مويد...و...شاد و شنگول باشين

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

پانوشت

جالبه...هر آن و هر لحظه امكان وجود همچين خداحافظي هست...صبحها كه همه به قصد محل كار و تحصيل از خونه ميزنن بيرون، خداحافظي رو به اميد سلامي دوباره ميگن...ولي اين سلام كي خواهد بود؟...خداييش...چندبار تا بحال از ته دلمون خداحافظي كرديم؟!...خداحافظيي كه احتمال ميديم سلام بعديش به اين زوديا نخواهد بود!!...چرا؟...مگه ما چقدر به خودمون اميدواريم؟..چقدر اميدواريم كه بتونيم خداحافظي رو به سلام چند ساعت ديگه پيوند بزنيم؟ !...

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Monday, November 13, 2006

...شده تا حالا؟؟

...شده تا حالا
...به چيزي اعتقاد داشته باشي و اتفاقا اين مورد، از جمله چوبهاي اصلي 4چوب اعتقاداتتم باشه
...ولي

يهويي...يه موقع...به يه دليلي...و به هر دليلي...ميبيني كه يكي اومده و داره تو رو بخاطر عدم التزام عملي به چنين اعتقادي، تخطئه ات ميكنه
؟؟
...نيافتاد؟!..خب..باشه..يه مثال ميزنم

:مثلا
خانومي هستي كه به دور از هر مساله سياسي-اجتماعي-فرهنگي-ورزشي-تفريحي-هنري-و غيره، به حجاب معتقدي...اصلا اعتقاد خاص خودت رو در اين مورد داري، نه ريا هست و نه هيچي ديگه...پاك پاك...تابحال هم نشده كه ازش عدول كني...حتي تو فاميل هم جلوي قوم و خويش نامحرم محجبه اي...دست دادن هم به آنها از محالاته..و همه هم تو رو به اين اعتقاد ميشناسن و بهش احترام ميزارن...ولي... يه روزي ميرسه كه به يه دليلي كه خودتم نفهميدي چي شد، بدحجاب خطاب ميشي...و به رعايت حجابت تذكر داده ميشي
چه احساسي پيدا ميكني؟
چه كار ميكني؟

...شده تا حالا
به چيزهايي اعتقاد داشته باشي كه در واقع همون 4چوب اصلي اعتقاداتت رو تشكيل ميدن...و عموما زندگيت و كنشها و واكنشهات برپايه حفظ اين اصول و اعتقاداتته
...ولي

بر حسب اتفاق...زماني ميرسه كه براي حفظ يكي از اين اصول، اصل ديگري از اين 4چوب رو مجبوري زير پا بزاري يا بهتره بگم فدا كني
؟؟
:نكته
بحث در مورد الاهم في الاهم كردن نيستا...اينها هر كدومشون از اصولي هستند كه به هيچ عنوان حاضر نيستي ازشون عدول كني
چه كار ميكني؟
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
پست نوشت
!اثر من درآوردي اون شعر زندگي تو پست قبلي بيلاخره جسبونده شد

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Saturday, November 11, 2006

زندگي

...ميخوام اولين پست نوشتاريم رو با يك مفهوم زيبا و مبارك شروع كنم...زندگي
!من زياد اهل شعر و ادبيات نيستم...ولي اينقدر ميدونم كه در مورد زندگي زياد گفته شده
:هر چند خيليهاشون، خيلي قشنگند، من اينو از همشون بيشتر تر دوست دارم


زندگي زيباست اي زيباپسند

زنده انديشان به زيبايي رسند

آنقدر زيباست اين بي بازگشت

كز برايش مي توان از جان گذشت






.راستش، يه تناقض قشنگي توش هست...و همينه كه بنظرم شعر رو زيبا ميكنه

نظر شما چيه؟


××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

پست نوشت

:يادآوري بهار به من

:هدفم از ساخت اين وبلاگ، تمرين دو چيز بود

!كمتر حرف زدن... و... عجله نكردن...و خب البته تجربه اينجور كار

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Thursday, November 09, 2006

!!!سلام...ما هم اومديم




!سلام...سلام...صد تا سلاااااااام!!!... با ريتم خوانده شود

سلامي چو بوي خوش آشنايي
بدان مردم ديده روشنايي
درودي چو نور دل پارسايان
بدان شمع خلوتگه پارسايي





!...و بالاخره ما هم به جرگه وبلاگنويسان فرهيخته جهان پيوستيم
!...باشد تا عبرتي شود براي ديگران
!...حتي شما، دوست عزيز!...دستتو نكن توي پريز

?!...اي ددم واي...حالا چه كار بكنم؟!...چي بنويسم

!!...فكر اينجاشو ديگه نكرده بودم

!!!!آآآآآآآآآآي..كممممممممممممك

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Tuesday, November 07, 2006

اول دفتر بنام ايزد دانا

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com